https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/164386

شناسه خبر: 164386
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۴:۲۹

خاطرات سیاسی

اول انقلاب شهید صلیبی به منبر رفت و دوباره شاه و تجاوزهایش صحبتهای کرد. روز بعد از آن، سروان نوری به روستا آمد. من و خدابخشی با هم بودیم که سروان نوری آمد و گفت:" ملایتان کجاست؟" گفتم: " چه کسی را می گویی؟" گفت: " صلیبی را " شهید خدابخشی گفت: " نمی دانم. " سروان نوری گفت: " سرب به دهانتان می ریزم تا بگوئید که کجاست " بعد از این قضیه، مردم می خواستند که اسلحه های آنها را بگیرند که سروان نوری فرار کرد. روز بعد شایعه شد که کسانی که جلوی سروان نوری را گرفته اند، دستگیر می شوند. و نیروهای نظامی می خواهند بیایند و آنها را بگیرند. در همین زمان بود که بدون اینکه کسی به شهید جواد بگوید، ایشان سنگ به پشت بام می برد. و به شهید خدا بخشی می گویدک " این سنگها را پنهان می کنم و وقتی که سروان نوری آمد به او می زنم." شهید به پشت بام رفته بود و منتظر بود که آنها بیایند و ایشان با سنگهایش به آنها بزند.