https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/164832
شناسه خبر: 164832
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۴:۳۶
تشییع جنازه
به روایت از غلام علی نیک فرجام : از هیاهویی که در خانه بعد از خواب بیدار شدم ، خانه را خالی دیدم اما صدای جمعیت از بیرون منزل شنیده می شد به سرعت از جا برخاستم و به درون حیاط دویدم مادرم را دیدم با همان لبخند همیشگی مرا به سوی خود خواند متوجه شدم قصد خروج از منزل را دارد. خواستم تا با او همراه شوم مادر ابتدا قبول نکرد اما وقتی اشتیاق مرا برای رفتن دید به درون اتاق دوید و بعد با یک روسری در دست پیش من آمد و روسری را بر سرم انداخت و دست در دست او از خانه خارج شدم. در میان جمعیت پدرم را جستجو می کردم من که از همه چیز بی خبر بودم جویای جریان شدم پدر گفت مگر دوست نداشتی به پیش برادرت بروی با خوشحالی گفتم چرا ولی این جمعیت نیز همه برای دیدن داداش می آیند گفت اینها برای دیدن برادر خودشان می آیند. منظور پدر را از بیان این مطلب نفهمیدم ولی از شوق دیدن برادرم سر از پا نمی شناختم دوست داشتم به محض دیدنش سوغاتی که قولش را داده بود دریافت کنم یک جفت گوشواره با نگین آبی. سوار ماشین شدیم در ماشین پدر مدام بی تابی می کرد و برادرم را صدا می کردبه راه که افتادیم همه از او می خواستند که ساکت باشد برایم خیلی عجیب بود برادر من بود فرزند پدر و مادرم پس چرا آنها گریه نمی کردند شوهر خواهرم مدام شرط و شروط می گذاشت که اگر آنجا این کار را بکند و بخواهید خود را اذیت کنید فرا شما را به خانه برمی گردانم بعد رو به من کرد و با خنده گفت زهره هم شاهد است. به مقصد که رسیدیم خیلی تعجب کردم چون مردم همراه شروع عزاداری می کردند و به نوحه سرائی پرداختند دوستان برادرم را می دیدم که پیراهن بر تن نمی گذاشتند و لباس خود را پاره می کردند در باز بود و اجازه ورود دادند چه جای قشنگی بود دور تا دور حیاط را گلهای سرخ فرا گرفته بود و عطر و بویی فضای آنجا را گرفته بود که نگو و نپرس. ناگهان مادر را دیدم که به زمین افتاد جیغی کشیدم و خود را به گوشه ای انداختم و شروع کردم گریه کردن هر کسی به طرفی می دوید تا مادر را به وسیله ای به هوش بیاورند یکی آب می آورد و یکی او را باد می زد ولی مثل این بود که مادر مثل تکه ای از چوب خشک در گوشه ای افتاده باشد مادر را به هوش آوردند ولی خواهرم از هوش رفت سرگرم وی بودند که خواهر دیگرم مادربزرگم خاله هایم یکی پس از دیگری از هوش رفتند. خواهرم فریاد می زد اگر مرا پیش محمد نبرید خودم را می کشم از او قول گرفتند که آرام باشد بعد به داخل سالنی که در انتهای حیاط بود رفتند من هم که کاملا گیج شده بودم به دنبال آنها دویدم دایی ام جلویم را گرفت اما پدرم مرا بغل کرد و مرا به داخل برد. در میان جمعیت هایی که هر یک در گوشه ای از سالن به دور جعبه چوبی جمع شده بودند خواهرم را دیدم که به دور جعبه ای دیگر می گشت و از ترس اینکه مبادا بیرونش کنند یک دفعه دست بر جعبه انداخت و شروع به گریه کردن کرد. دیگر حال خود را نفهمیدم سیلاب خروشان اشک بود که از چشمان حاضران سرازیر شد و گونه هایشان مانند باغی بود در حال آبیاری پیش چشمانم پرده ای صحنه دید را تاریک کرد بعد قطره ای اشک از چشمانم سرازیر شد حال بهتر می دیدم. دایی ام خواهرم خاله ام و بقیه جعبه چوبی چنگ می زدند دستانشان زخمی می شد ولی همچنان ادامه می دادند یک دفعه در جعبه باز شد و صدایی بلند شد که به لرزه افتادم.پدر مرا به آغوش مردی دیگر از همسایه هایمان داد و خود را در میان جمعیت به جعبه رساند هیچوقت لبخند پدر را فراموش نمی کنم خیلی برایم سخت بود که آن صحنه را دیدم برادرم بود عزیز و مونس و همبازی سالهای تنهایی ام. خواهرم دست بر زیر سر برادر برد وقتی دستانش را بیرون آورد به خون آلوده بودند دستانش را به صورت کشید و همانجا افتاد وی را به بیرون هدایت کردند. در این بین فقط پدر بود که با آرامشی بسیار نشسته بود من که هنوز در بغل مرد همسایه بودم پدر را صدا کردم چون فقط او بود که می توانست پاسخگوی سئوالات بیشمار من باشد. پدر بلند شد و به طرف من آمد خود را در آغوش گرم و آرام و با محبت پدر جای می دادم. پدر به طرف جعبه رفت نمی دانستم چه شده است. از خود می پرسیدم چرا داداش توی جای به این شلوغی اینطور آرام خوابیده است. کسی هنوز تا این سؤال درونی مرا جواب دهد در رویا بودم که چگونه برادرم را بیدار کنم که احساس کردم از آغوش گرم پدر رها شدم در میان دستان پدر و در هوا در حالی که صدای پدر را شنیدم که گفت برو پیش برادرت و مرا تا نزدیکی برادرم برد. چنان فریادی کشیدم که اکثرا از صدای من حال خود را فراموش کردند هق هق گریه بود که به دنبال آن اشک سرازیر شد این بار نفهمیدم در آغوش چه کسی جای گرفتم و می خواستم از آن صحنه خارج شوم مرا بیرون بردند در گوشه ای نشستم و به فکر فرو رفتم. صورت برادرم سیاه بود موهایی که همیشه آراسته و پاکیزه بود درهم ریخته و ژولیده شده بود از همه مهمتر پیکر خون آلود برادر بود که بیش از هر چه جلب توجه می کرد. گلهای محمدی که در تابوت برادر ریخته بودند همگی گویای یک واقعه تلخ بود او مثال یک آزاده بود به جایگاه آزادگی براستی او بود که مرا در حصار اندیشه خود گرفت و مرا برد به سرزمین رویاها من آن زمان 5 سال بیشتر نداشتم و اکنون که 17 سال از بهار زندگی ام را پشت سر گذاشته ام حال به حال و روز خودم افسوس می خورم. من تنها بچه ای بودم که در آن روز از خانواده در معراج حضور داشتم و از این رو به خود می بالیدم چرا که برادرم عشق وجودی تمام افرادی که در آن روز برای روح بزرگش حاضر بودند را برای آخرین بار دیدم. بعدها که وسایل آن شهید بزرگوار را آوردند گوشواره خود را با یک جفت نگین آبی دریافت کردم بله آن زمستان سرد و طاقت فرسا کوله بار خالی از همه چیز خویش را برگرفت و جای خود را به گلها و شکوفه های بهار داد برادرم نیز مثل تمام همرزمانش قلب و روحش را در راه معبود نثار کرد.