https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/164913

شناسه خبر: 164913
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۴:۳۷

عشق به جهاد 2

به روایت از برات رمضانی : زمانیکه پسرم احمد رمضانی سیزده ساله بود یکروز صبح به شهر رفت و دیگر برنگشت . در همان روز استاندار وقت در میدان تیر می گوید : هرکس می خواهد به جبهه برود دستش را بالا کند . احمد جلو می رود و خودش را داوطلب می کند . امّا برادران اعزام به او می گویند : سنّ شما کم است ، نمی توانیم شما را اعزام کنیم . بعد احمد به پای استاندار می چسبد و التماس و گریه می کند تا در نهایت او را با توجّه به سنّ کمی که داشت به جبهه اعزام می کنند . بعد از یکی دو روز یکی از دوستانم بنام حاج اصغر بزّاز که در همان میدان تیر پارچه فروشی داشت به روستا آمد . از حاج اصغر پرسیدم از پسرم احمد خبر نداری ؟ گفت : پسرت چند روز پیش با اصرار فراوان به جبهه اعزام شد . و من هر کاری کردم فایده ای نداشت