https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/164975

شناسه خبر: 164975
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۴:۳۷

آخرین وداع با دوستان

به روایت از حسن خسروجردی : مرحله دوم عملیات کربلای 5 منطقه ی نهر جاسم به حسن رمضان زاده محول شده بود روز ما رفتیم و منطقه را که جاده ی آسفالتی که می خواستند رزمنده ها بگیرند خاکریز بزنیم صبح با بچه ها دستگاه ها را مقداری جلو ببریم و مستقر کردیم و غروب که شد شاممان را خوردیم و در منطقه مستقر شدیم وقتی رزمنده ها حرکت کردند ما هم پشت سرشان رفتیم قرار بودند جا هم را پر کنیم که رزمنده ها به راحتی بتوانند عبور کنند ما با یک بولدوزر و بی سیم جلو رفتیم چون آتش دشمن خیلی شدید بود آقای رمضان زاده آمد و گفت : نیازی نیست که شما بروید من خودم می روم این کار را انجام می دهم و شما نیز 15 دقیقه بعد از ما بیایید و جاده آسفالته را بشکافید و آنجا شروع به خاکریز زدن کنید گفتم : ایشان حرکت کرد و رفت و ما هم 15 دقیقه بعد رفتیم و شروع به کار کردیم حدود 20 دقیقه ای که گذشت دیدم آقای رمضان زاده با بی سیم چی آمد و دیدم بی سیم چی مجروح شده است گفت من مجروح شده ام مرا به اورژانس برسان گفتم اشکال ندارد یک موقع متوجه شدم که آقای رمضان زاده هم مجروح شده است ولی چیزی نمی گوید . مرا به کنار درکشید و گفت : حسن بیا ببین پشتم می سوزد چون با راننده ها کار می کرد نمی خواست در روحیه ی آنها تا ثیر بگذارد و یک مقدار آن طرف تر رفتیم و زیر پوش و پیراهنش را بالا زدیم تر کش های ریز در پشتش فرو رفته است گفتم: شما که مجروح شده ای برو عقب و اینها را به اورژانس ببر ما ادامه ی کار انجام می دهیم گفت: نه من خودم هستم هر چه اصرار کردیم ایشان برود عقب و این بی سیم چی زخمی را هم با خود ببرد قبول نکرد و گفت شما ایشان را ببر من این جا کار می کنم وقتی تو برگشتی من می روم من رفتم و ایشان را به اورژانس بردم و برگشتم دیدم 2الی 3 تا از لدرها همین طور روشن کار میکند ولی راننده ی آنها نبود آن طرف تر رفتیم و برگشتیم کسی را پیدا نکردیم از تعدادی از نیروهای بسیجی پرسیدم اینها کجا رفتند 2 نفر آنها مجروح شده بودند و آنها را برده بودند یکی از این لدرها که روشن بود و ترکش خورده بود و چرخش نیز پنچر شده بود بر داشتیم که عقب برگردیم دو الی سه متری که این طرف تر آمدم متوجه شدم که با این لودر نمی شود رفت بیش هم بالا نمی آمد دیدم دو تا جنازه افتاده است نگاه کردم دیدم و رمضان زاده و کهنسال کنار دستگاه شهید شده اند و جنازه ی این ها را در همان بیلی که ترکش خورده بود گذاشتم و این طرف تر آمدمو چند تا از بسیجی ها را که شهید شده بودند دیدم آنها را نیز در بیل گذاشتم و همان طور کشان کشان اینها را به عقب آوردیم نزدیک صبح شده بود که به سمت قرارگاه می آمد یک دفعه قاسم سلیمانی جلو آمد که حسن کجایی؟ گفتم : هیچی کار می کنم. پرسید حسن کو؟ گفتم: چکارش داری؟ حسن آن جلو است با تندی به من گفت : بگو حسن کجاست ؟ گفتم حسن خوابیده است. گفت : یعنی چه ؟ خوابیده است . گفتم : خوب دیگر خوابیده چکار داری ؟ ایشان خیلی ناراحت شد و گفت : محمد برادر حسن دیشب شهید شده است بالاخره اینها ود برادر بودند که در یک شب به شهادت رسیدند.