https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/165164
شناسه خبر: 165164
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۴:۴۰
عشق به جهاد
به روایت از زهرا شبان فضل الله : «سال ، سال 65 و زمان ، لحظه ای آفتابی و من ، بیخبرتر از همیشه در آرزوی فرداهایی زیبا باتّفاق همسر و فرزندان عزیزم وارد شهری شدیم که نامش اسلام آباد غرب بود ، محّل زندگی در پادگانی قرار داشت که جلوی آنرا فضای سبزی پوشانده بود که پربود از چمن و شاید درختانی که بوضوح می توانست انسان حدس بزند که تازه در آنجا کاشته شده اند . بچّه ها مثل همیشه و مثل همة اوقات خیلی سریع با محیط اطرافشان خو گرفتند و مشغول بازی شدند و زمان به حرکت همیشگی همچنان ادامه می داد تا روزیکه ... من به اتّفاق یکی از خانمهای همسایه برای خرید روزانه به بازار رفته بودیم . موقع برگشتن جلوی پادگان ، ماشین استیشن آشنایی را دیدم که پارک شده بود . با تعجّب گفتم که حسین هیچ وقت این موقع روز به خانه نمی آمد ؟ وارد خانه که شدم او را مشغول خوردن کنار سفره دیدم . خانم دوستش حاج آقای حسین زاده مسئول مهندسی رزمی قرارگاه نجف اشرف 2 نیز در کنارش بود . او زحمت کشیده و غذا را برای حسین آماده کرده بود و بعد با ندایی که به من داد فهماند که همسرم مجروح شده است . تمام بدنم بی حس شد . قلبم گویی جایش تنگ بود و نمی خواست درون سینه ام بماند . با هر نگاهی که به حسین می کردم دلم بیشتر به حالش می سوخت و از اینکه او را دوباره در کنارم می دیدم خدا را شکر می کردم . حسین دستش را باند پیچی کرده بود و طوری وانمود می کرد که من متوجّه دردهایی که می کشید نشوم . او با چهره ای خسته امّا با نشاط و با همان لباسهای آشنای جبهه و جنگ که به قول خودش به رنگ طبیعت بودند ، همچنان مشغول خوردن بود و من غافل از این همه لطف خدا که شامل حال من و بچّه هایم شده بود ، مشغول حدسیّات خود بودم . با خودم گفتم : حسین مردی نیست که بخاطر یک زخم ، یک هفته در خانه بماند در حالیکه در خیال خویش حسین را وادار می کردم که بیشتر در خانه بماند از فکر بیرون آمدم . آقای حسین زاده که به اتّفاق یکی دیگر از دوستان حسین آمده بود ، رفت و من برای اینکه سر صحبت را باز کنم به شوخی گفتم : آنجا چیزی پیدا نمی شد بخوری ترکش خوردی ؟ او هم با همان خنده های همیشگی اش جواب شوخی مرا با خنده ای دیگر داد . من کمی آب خوردم و برای اینکه حرفی زده باشم از او پرسیدم : چطوری مجروح شدی ؟ آخر حسین عادت نداشت زیاد حرف بزند بنابراین من زرنگی کرده و نگذاشتم که زیاد طفره برود ، این بود که دوباره پرسیدم : چطوری مجروح شدی ؟ رضا فرزند کوچکمان که در آن زمان دو ساله بود بطرف پدرش رفت و با دست او بازی می کرد ، انگار لکّه های قرمز روی پانسمان دست حسین توجّه چشمان کوچکش را جلب کرده بود و همین باعث شد تا حسین کمی دیرتر جواب مرا بدهد . او بعد از مدّتی گفت : شب بود ، هوا تاریک تاریک بود و بدلیل اینکه ما در منطقة جنگی بودیم امکان روشن کردن چراغهای ماشین وجود نداشت . مقصد خطّ مقدّم بود ، در حالیکه پشت فرمان نشسته بودم ، ماشینی که از کنار من رد می شد به ما برخورد کرد و چون دست من بیرون از پنجره بود ، لای دوتا ماشین ماند و تقریباً له شد . این همة ماجرا بود . به او گفتم : به بیمارستان نرفتی ؟ و او در جوابم اضافه کرد : چرا به بیمارستان باختران انتقالم دادند و از آنجا به اصفهان و بعد از عمل دستم می خواستند که بستری شوم امّا من چون می دانستم شما هیچ اطّلاعی از وضعیّت من ندارید خواستم که به خانه برگردم ، بعد هم من که چیزیم نیست در جبهه بیشتر نیاز هست . با گفتن این حرف گویی سطل آبی بر سرم ریختند . فهمیدم که او زیاد ماندگار نیست و همینطور هم شد . او فقط یک روز در خانه بود و روز بعد وقتی حاج آقای حسین زاده زنگ زد تا احوالش را بپرسد ، گفت که به دنبالش بیایند و هرچقدر حاج آقا اصرار کردند که تو باید استراحت کنی ، قبول نکرد و من هم می دانستم حریف این همه عجلة او در رفتن نیستم ، تنها به گفتن اینکه مواظب خودت باش اکتفا کردم و او را به خدا سپردم .