https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/166786

شناسه خبر: 166786
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۵:۰۲

حرمت والدین

به روایت از محسن رنگ آمیز : به یاد دارم هنگامی که مجتبی برای سومین مرتبه می خواست به جبهه برود برگ اعزامش را گرفته بود.وقتی که وارد حیاط شد مادرش در حال شستن لبا س بود . او می دانست که مجتبی با اینکه تازه آمده است دوباره قصد رفتن به جبهه را دارد و دلش می خواست پسرش یکی دو روز دیگر در کنارش باشد . شروع کرد با او به صحبت کردن که شما تازه آمدی و چند روز بیشتر پیش ما بمان .آقا مجتبی ناراحت شد برای او که واقعا عاشق جبهه بود پذیرفتن این مطلب بسیار سخت بود و برگه اعزام را همان جا داخل حیاط پاره کرد . دلگیرو غمگین توی اتاق آمد و کنار وسایل جبهه اش نشست وچند لحظه من فکر کردم و او متوجه حضور من شد گفتم آقا مجتبی می خواهی چکار کنی سکوت کرد و با نگاهش همه چیز را به من فهماند .