https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/167795

شناسه خبر: 167795
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۵:۱۴

عشق به جهاد

به روایت از شهربانو مرادی قندی : وقتی جنگ شروع شد، محسن برای رفتن به جبهه لحظه شماری می‌کرد اما چون سن وسالش کم بود به او اجازه‌ی رفتن نمی‌دادند. بعد از این که محسن به هر دری زد و به نتیجه نرسید، توی شناسنامه‌‌اش دست برد و سال 1349 را به سال 1346 تغییر داد اما دستش را خواندند و باز هم به نتیجه نرسید. همین مسأله برای ثبت‌نام او در دبیرستان مشکل ایجاد کرد. مسئولین مدرسه می‌گفتند: ‹‹چون در شناسنامه‌اش دست برده، ثبت نامش نمی‌کنیم.›› با کلی دوندگی بالاخره وارد دبیرستان شد، ولی همچنان از فکر جبهه رفتن بیرون نمی‌آمد تا این که ی روز از راه مدرسه بی‌خبر و بدون خداحافظی به جبهه رفت. ما که نگران او بودیم و نمی‌دانستیم که کجاست، تمام بیمارستانها را زیر پا گذاشتیم ولی از او نشانه‌ای نیافتیم. به بسیج سر زدیم و بعد از یک شب بی‌خبری فهمیدیم که او و تعدادی دیگر از بچه‌ها برای گذراندن دوره‌ی آموزشی به بجنورد اعزام شده‌اند. سه روز بعد از ایشان تلگرافی به دستمان رسید که در آن نوشته بود: ‹‹مامان مرا ببخشید آمدم ببینم کی اعزام دارند. دیدم اتوبوسها در حال حرکتند. ساعت یک سوار اتوبوس شدیم که روزه‌مان باطل نشود››. یک هفته بعد برگشت. چون ناراحتمان کرده بود با شوخی و خنده از دلمان درآورد.