https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/167817
شناسه خبر: 167817
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۵:۱۵
خبرشهادت
به روایت از فاطمه پرداخته : روزی حسین آقا از بیرون آمد و پرسید مادر چکار می کنی؟ گفتم غذا درست می کنم. کارگر داشتند گفتم: بیا غذاها را ببر گفت: به آنها غذا داده ام من می خواهم به جبهه برم گفتم آخر فردا حسن می خواهد بیاید. می خواهد خانمش را ببرد، شما می خواهید به جبهه بروید. در اتاق دیگری رفتم و لباس حسن آقا را برداشتم گفتم: همین لباس برای عروسی خوب است چون لباس زمان عقدش بود یک ساعت بیشتر در تن او نبوده است من لباس حسن آقا را پاک می کردم که حسین آقا آمد و گفت: مادر چکار می کنی؟ بعد گفت به جبهه می روم گفتم: نه مادر بمان که حسن آقا می آیند گفت حسن آقا می آید دائمی و برای همیشه من متوجه نشدم. گفتم حالا بمان تا او زنش را بیاوردبه دور حیاط چرخید و گفت دور حیاط را جارو کنید و گفت: مادر برنج دارید؟ گفتم بله برنجهای کوپنی را گرفتم و یک کیسه هم داریم پرسید گوسفند چاقی هم دارید؟ گفتم بله سه گوسفند یکی برای حیاط شما که می خواهند درست کنند یکی هم برای جلوی خانم حسن آقا و یکی را همین طور خرج می دهیم گفت: دور حیاط را جمع و جور کنید پرسیدم برای چه؟ گفت: برای شما مهمان می آید. گفتم: چه کسی می آید؟ گفت: دوست های حسن آقا گفتم الهی آنها میخهای پوتین هایشان را بر روی تخم چشمم بگذارند. گفت: بیا تا برایت یک حرف بگویم. بعد حسین آقا رفتند که جنازه حسن آقا را بیاورند. امروز صبح به من گفت و فردا صبح رفت که جنازه حسن آقا را بیاورد. ولی به من نگفت حسین آقا آمد گفتم از کجا می آیی چرا لباسهایت خاکی است برو دست و صورتت را بشور و گفتم آمدی با دوستانت گوسفند را بیاورم. گفتم: چرا ناراحتی حسن آقا می خواهد بیاید گفت: نه حسن آقا آمد گفتم: مادر چرا لباسهایت پرخاک است گفت: لا اله الا الله حسین آقا آمد و نشست و گفت: مادر بیا تا یک حرف برایت بگویم مردم همه گروه گروه به خانه می آمدند و آنها خبر دار شده بودند گفت مادر بنشین تا برایت یک حرف بگویم و همان طور هم می خندید گفت: مادر شیرینی دارید؟ گفتم: بله همان شیرینی های خود را بیاورید حسن آقا شهید شده است بروید و شیرینی بیاورید و به دوستانش بدهید و خوش آمد هم بگوئید اگر به این شرط عمل می کنی وگرنه خداحافظ گفتم: رضایم به رضای تو ای خدا من لیاقت داشتم که بچه ام در راه تو شهید شود گفت: احسنت مادر و رفت بچه های اهواز را آورد روز چهارم عید که می خواست زنش را بیاورد جنازه اش را آوردند.