https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/167826
شناسه خبر: 167826
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۵:۱۵
خبرشهادت
به روایت سید محمد دوستدار : زمستان بود و من در ریاب بودم که یکی از بچه های تعاون به خانه ما آمدند برای شب نشینی پدرم آن موقع در جبهه بود ایشان به من گفتند برویم به گوسفندانتان سری بزنیم با شنیدن این حرف احساس دیگری به من دست داد که منظور این ها چیست که می گوید این وقت شب برویم به گوسفندها سری بزنیم ما رفتیم موقعی که برگشتیم آقای زحمت کش به من گفتند آلبومتان را به من بدهید من یک عکسی با حسین آقا دادم یکی را می خواهم بردارم من آلبوم را جلوی ایشان گذاشتم بعد دیدم ایشان یک عکس تکی از حسین آقا برداشتند احساس کردم یک اتفاقی افتاده است از ایشان سئوال کردم جریان چیست که شما اول شب گفتید برویم به گوسفندها سر بزنیم و حالا هم گفتید آلبوم عکس را بیاورید فقط گفتند ما عکس یادگاری می خواهیم ساعت های دوازده همان شب دیدم پدرم که جبهه بود آمد با راننده ای از بچه های اهواز آمده بود من از ایشان سئوال کردم چه اتفاقی افتاده است ؛ ایشان گفتند من خبر ندارم داداشتان حسین آقا به من گفته است بابایتان را زود به گناباد بیاوریم و من مجبور شدم از آنجا ایشان را با ماشین بیاورم پدرم آن شب تا صبح نخوابید چون پدرم از شهادت حسین آقا اطلاع داشت چون در جبهه با هم بودند تا صبح نخوابیدو همه اش دور حیاط راه می رفتند و سیگار می کشیدند من از ایشان سئوال کردم بابا جان اتفاقی افتاده است چرا نمی خوابید ؟ هیچی نگفتند صبح هم که برای نماز به مسجد رفتند به خانه برنگشتند با همان راننده رفته بودند به گناباد من ساعت 7 صبح که می خواستم به مدرسه بروم به تعاون سپاه رفتم بچه های تعاون احترام عجیبی به من می گذاشتند هر کجا می رفتم دنبالم می آمدند می گفتند محمد آقا بیا اینجا بنشین پرسیدم چه اتفاقی افتاده از آن طرف پدرم دیشب آمده از آن طرف بچه ها عکس گرفتند و حالا شما هم رفتارتان را روزهای قبل فرق کرده است - من هر روز یکی دوبار به تعاون می رفتم پرسیدم پدرم کجاست ؟ گفتند ما اطلاعی نداریم رفتیم موتور سپاه گفتیم شاید ماشین را برای تعویض روغن برده باشند بعد رفتیم نزد فرماند ه سپاه گفتم : اتفاقی افتاده است حسین آقا شهید شده اند ؟ گفتند : نه . گفتم پس پدرم کجاست گفتند پدرت که اینجا نیامده بالاخره یکی دوروزی بود که پدرم را مخفی کرده بودند فقط بخاطر مادرم چون مادرم مقداری ناراحتی قلبی داشت متوجه نشود تا این که همان روز ساعت 10 اینها مجبور شدند به من بگویند که حسین آقا به شهادت رسیده است و باید خودت به مادرت اطلاع بدهی جنازه راکه آوردند به بیمارستان بیدخت انتقال دادند ومن رفتم آنجا و جنازة ایشان را دیدم همانند حضرت عباس دست ایشان قطع شده بود یک ترکش به قلب ویکی هم به چشمشان برخورد کرده بود بعد از ظهر همان روزی که فردایش تشییع جنازه بود با فرماندة سپاه و امام جمعه رفتیم به مادرم اطلاع دهیم از بیرون که در را زدیم مادرم خودشان متوجه شدند که من گریه می کنم به من گفتند صبر داشته باش روز تشییع جنازه اش هم برادران زیادی از جمله سردار باقرزاده آمده بودند.