https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/167971

شناسه خبر: 167971
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۵:۱۷

همت در رفع مشکل دیگران

به روایت از عزیزالله دلبری : یک بار خواهرم ما را دعوت کرد که به خانه اش که در سبزوار بود برویم. در آن زمان پسرم جواد کلاس پنجم بود. که ایشان به من و مادرش گفت شما بروید و من پشت سر شما می آیم وقتی ما رسیدیم خانه خواهرم بعد از چند مدتی دیدم که ایشان نیامده اند. خیلی نگران شدیم و با خودمان گفتیم نکند اتفاق بدی برای ایشان افتاده باشد. بعد از چند ساعتی رسید. به او گفتم کجا بودی ما نگران شما بودیم. ببین عمه ات را چقدر اذیت کردی و دیر آمدی دلمان به هزار راه رفته بود. که ایشان در جواب ما گفت در راه که می آمدم پنج تا شش زن عشایری دیدم که داد و بیداد می کردند و می گفتند ما پومی نداریم و خیلی گرسنه هستیم و با چهل تومانی که داشتم رفتم برایشان نان گرفتم وآنها را به خانه حاج آقا بردم و به حاج آقا گفتم که الان نزدیک شب است واین ها هم شش زن هستند و من به خاطر اینکه جوان هستم نمی توانم این ها را به خانه مان ببرم امشب پیش شما باشند و فردا صبح راهیشان کنید تا بروند و حاج آقا هم قبول کرد ومن به خاطر همین دیر رسیدم.