https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/168458

شناسه خبر: 168458
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۵:۲۳

احساس مسئولیت

در سال 64 دکتر پدرم را به واسطه مرضی که داشت از دامداری منع کرده بود. پدرم به علت این بیماری ناگزیر شد به مشهد مهاجرت کند. مریضی پدرم تب مالت بود. علی اصغر در پایگاه شهید اشرفی اصفهانی و حسینیه ی موسی بن جعفر فعالیتهایش را شروع کرد. و در گشتهای شبانه که بسیج دایر می کرد شرکت می کرد. او با دوستانی به نام آذری و ناصر خاکی آشنا شد. آنها بعد از مدتی که به جبهه رفته بودند، خبر شهادتشان آمد. عباس آذری که دوست بسیار صمیمی او بود ماهها جنازه اش زیر برفها مانده بود؛ که بعد از ماهها او را آوردند. شهادت آنها باعث شد که او تصمیم بگیرد به جبهه برود. می گفت: "دوستانم همه رفتند و شهید شدند. من هم باید بروم و راه آنها را ادامه بدهم." می گفت:" اگر ما جلوی دشمن نأیستیم، فردا آنها به بجنورد هم می رسند و بجنورد را هم بمباران می کنند. منافقین و ضد انقلابیون در اینجا خوشحالند که دشمن تهران را زده است، ولی این را نمی دانند که فردا همان صدام دستور می دهد که بجنورد و سایر مناطق را بزنید. پس وظیفه و تکلیف من است که به جبهه بروم و از ارزشهای اسلامی دفاع نمایم."