https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/169782
شناسه خبر: 169782
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۵:۴۱
عشق به جهاد
برادرم قاسم سه مرتبه به جبهه رفته بود ولی به من اطلاع نداده بود. به یاد دارم دفعه آخر که می خواست به جبهه برود، نزد من آمد و گفتک ابراهیم بیا با من به جبهه برویم. من در جواب ایشان گفتم: برادرجان. من آماده نیستم و نمی توانم. او دوباره اصرار نمود و من باز هم گفتم: آمادگی ندارم. بعد من به او گفتمک قاسم جان، شما به چه دلیل به جبهه می روی؟ ایشان در جواب گفت: خدا می داند که من نه احتیاج به پول دارم و نه مقام. فقط به خاطر اسلام و حمایت از امام خمینی و جمهوری اسلامی ایران است که به جبهه می روم چون برقراری کشوری مستقل وظیفه ماست. اگر ما به جبهه نرویم پس چه کسی باید برود؟ بعد با لحنی آرام گفت: ما می رویم تا به امید خدا بجنگیم و شما باقی بمانید. بعد خداحافظی کردیم. من او را تحسین کردم و خدا را گواه می گیرم موقع خداحافظی حالت روحانی او را لمس کردم چون چنان بوی عطر و حالت معنویی داشت که به نظرم آمد که بوی بهشت است.