https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/170239
شناسه خبر: 170239
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۰۹
آخرین وداع با خانواده
به روایت از غلامرضا ناوشکی : یادم هست در آخرین اعزام برادرم جواد خانی همراه خانواده به بدرقه او رفتیم در آنجا با هم عکس می گرفتیم و شوخی می کردیم. زمانی که حرکت کاروان می خواست انجام شود مرا در آغوش گرفت و گریه می کردیم. به من گفت: هر چه می خواهی مرا نگاه کن که این دفعه آخر است. به او گفتم این چه حرفی است که می زنی؟ می خواهی من را اذیت کنی؟ گفت نه قصد آزارت را ندارم ولی حقیقت است مواظب همسر و فرزندانم باش من گریه ام بلندتر شد او مرا به یک کناری برد و گفت نمی خواهم حالا مادر از این موضوع چیزی بفهمد. بعد دوباره مرا بوسید و خداحافظی کرد و سوار بر قطار شد. حال و هوای دیگری داشت من تا به آن وقت او را آن طور ندیده بودم و به یقین رسیده بودم که حرفهایش درست است و دیگر بازگشتی ندارد. به همین خاطر دویدم به طرف قطار ولی قطار دربهایش را بسته بود و در حال حرکت بود. با خودم تکرار می کردم خدا کند پشیمان شود و از رفتن منصرف گرد. ولی کار از کار گذشت و از ایستگاه دور شد و این دیدار تبدیل به آخرین دیدار من با ایشان شد.