https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/171044

شناسه خبر: 171044
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۲۰

پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي 1

به روایت از اسحاق افقهی فریمانی : موقعی که به اینجا آمده بود و پس از مدتی می خواست برود، خواهرهایش یقه اش را گرفتند و گفتند که باید داماد بشود. ایشان زمانی که بچه بود توی دفترچه ای برایش پول پس انداز می کردیم. وی بعد از مدتی گفت: «دفترچه ام را بدهید که می خواهم حقوقم را بگیرم و توی آن بگذارم.» وقتی که خواستیم دامادش کنیم، به وی گفتم: دفترچه ات را بیاور تا ببینم که چقدر پول داری! وی گفت:«دفترچه ام پول ندارد!» گفتم: چکار کردی؟! گفت:«به صندوق جبهه ریختم!» گفتم: تو حقوقت را چکار می کنی؟! گفت: «آنرا هم به صندوق جبهه می ریزم!» گفتم: تو هیچی پول نداری تا برایت یک زن عقد کنیم؟! گفت: چرا هفت تومان دارم! سه هزار تومان دست یکی است و چهار هزار تومان دست یکی دیگر. می روم مشهد و آنها را می گیرم!» و سپس رفت. وقتی که برگشت، گفت: «بدهکار سه هزار تومانی که شهید شده، امّا چهار هزار تومانی را گرفتم و آوردم!» مادرش گفت: پولها را بده! ایشان گفت: «پولها را اینجوری نمی دهم، یک شرط دارم!» گفتیم: چه شرطی؟ گفت: «اینکه به زنم کاری نداشته باشی و اگر غذایش را سوزاند و تو دعوایش کردی باید چهار هزار تومان را بدهی!»