https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/171047

شناسه خبر: 171047
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۲۰

عشق به جهاد 2

به روایت از اسحاق افقهی فریمانی : شهید قصد ازدواج نداشت. خواهرهایش دورش را گرفتند و گفتند که باید به زور ازدواج کند و به ما گفتند: برای ایشان زن بگیریم تا برگردد! گفتم: شما وی را راضی کنید تا اقدام نماییم! بالاخره پس از سخنرانیهای بسیار موافقت نمود و گفت: «به خاطر تکمیل دینم داماد می شوم! ولی برای کسی که می خواهد زن من بشود، شرط دارم!» پس از کمی تحقیق به یکی از دوستانم که دو دختر داشت، گفتم: ما یک پسری داریم که همیشه جبهه است، دخترت را به پسر ما می دهی؟! گفت: منّتش را هم داریم، برو بیاور! گفتم: وی یک شرط هم دارد، گفت: عیبی ندارد، ببینم شرطش چیست! ایشان را پیش طرف بردیم و دوستم گفت: مجید آقا ایشان است؟ گفتم: بلی. گفت: مجید آقا، دخترها شرط می گذارند امّا حالا شما پسرها شرط دارید؟! گفت:«بلی حاج آقا، ما پسرها شرط داریم!» گفت: شرطت چیست؟ گفت: «من بخاطر زن جبهه را ترک نمی کنم!» بعد، برای چند شب دیگر قرار عقد را گذاشتیم. یک روز متوجّه شدیم برای منطقه بلیط هواپیما گرفته است به وی گفتم: شب سه شنبه می خواهیم برایت مجلس عقد بگیریم! گفت: «دیر نمی شود، یک وقت دیگر!» و بعد رفت. هر وقت که می آمد از گیر ما در می رفت تا اینکه پس از یک سال پای چپش، قطع شد و پس از دو ماه که در مشهد بود دوباره به منطقه رفت. دیگر به خانوادة دختر مراجعه نکردم و گفتیم که شاید بخاطر قطع پای مجید، دختر قبول نکند. یک روز در حرم بودم که دیدم آقای میرچاوشی از پشت سر آمد و سلام نمود. پس از احوالپرسی گفت: حاج آقا! چرا به ما خبر ندادید که مجید آقا پایش صدمه دیده تا به ملاقاتش بیاییم؟! به هر صورت ما برای عقد آماده ایم! گفتم: حاج آقا، پایش قطع شده و ممکن است دختر راضی نباشد! گفت: اگر بچّة شما چهار دست و پایش هم قطع شود، مال ماست. ما خودمان وی را روی چشمانمان راه می بریم، ما حالا ایشان را شناخته ایم! یک روز که مجید از جبهه آمد، تلفن کردم و مجلس گرفتم و سپس وی را بی خبر به آن مجلس بردم. یک سال توی عقد بود و هر چه گفتیم که زنش را بیاورد، می گفت: «همانجا باشد!» سری آخر که آمده بود، گفت:«بابا بیست هزار تومان بده! از بقیّه هم گرفته ام.» گفتم: سرمایة حسابی ندارم، هرچه داشتم که بردید! امّا وقتی که خانه نبودم تلویزیون را به آقای اکبری فروخت به قیمت هشت هزار تومان و چهار تا پنج هزار تومان از مردم برای جبهه جمع کرد! به وی گفتم: چرا تلویزیون را فروختید؟! گفت:«فروختم دیگر، هرکار باشد می کنیم!»... من به وی گفتم: دیگر نمی خواهد به جبهه بروی! به گریه افتاد و گفت: «بابا اجازه بدهید بروم، برای دهة فجر می آیم و دیگر هم نمی روم و سپس زنم را هم به خانه می آورم. همین یکسری را باید بروم. آنجا کارهایی انجام داده ام که باید تمام کنم!» دهة فجر هم جنازه اش آمد.