https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/171428
شناسه خبر: 171428
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۲۵
لحظه و نحوه شهادت
راوی علی حیدر زوار: در قسمتی از منطقه عملیاتی کربلای 5 که من مسئول خط آنجا بودم، تعداد مجروحین بسیار بالا بود و ما به آمبولانس بیشتری نیاز داشتیم. هر چه با بی سیم تماس می گرفتیم که برای ما آمبولانس بفرستید، نتبجه ای نداشت. بالاخره خودم به عقبه آمدم و گفتم:" ما به آمبولانس نیاز شدیدی داریمم و اگر مجروحین را به عقب منتقل نکنیم، بر اثر جراحات وارده شهید می شوند واز طرفی بودن آنها در خط باعث تضعیف روحیه سایر رزمنده ها می شود." محراب که آنجا حضور داشت، بلافاصله چند آمبولانس آماده کرد و گفت:" حمید این ها را سریع به خط ببر و هر طور که می خواهی از آن ها استفاده کن." به جهت این که فرمانده گروهان و معاون وی شهید و مجروح شده بودند، لازم بود من بلافاصله بعد از رساندن پیغام به خط برگردم و در کنار نیروها باشم. پیشنهاد محراب را قبول نکردم و گفتم:" شما یک نفر دیگر را همراه آمبولانس ها بفرستید، خط کسی نیست و من باید سریع برگردم، اگر این جا بمانم زمان از دست می رود و فکر می کنم وجود من در کنار نیروها ضروری تر باشد." از محراب خداحافظی کردم و به سمت خط آمدم. همین طور که در مسیر می آ'دم، پشت سرم را هم نگاه می کردم، متوجه شدم اصغر با موتوری که جلوی تعدادی آمبولانس حرکت می کند به سمت خط می آید. از شهرک دوئیجی که از چند ساختمان سیمانی تشکیل شده بود، رد شدم. عراق چون می دانست ما از آن تأسیسات استفاده می کنیم، دائماً آنجا را با توپ و خمپاره می زد. همزمان با ردشدن من از ساختمانها هواپیماهای عراقی در آسمان ظاهر شدند و آنجار را بمباران کردند. من چون به مرکز انفجار نزدیک بودم موج انفجار مرا گرفت. ناچار شدم توقف نمایم و پشت خاکریزی که آنجا بود، پنهان شوم. بعد از خوابیدن گردوغبار حاصل از انفجار به سمت خط حرکت کردم بدون این که متوجه باشم محراب هم پشت سرم بوده است. به خط رسیدم و نیم ساعتی مشغول کار بودم که برادر رستمی- مسئول تعاون آن زمان- نزد من آمد و گفت:" فلانی، به من گفتند محراب همراه با شما به خط آمده، شما او را ندیدی؟" گفتم:" من تا شهرک دوئیجی او را دیدم که همراه آمبولانس ها پشت سرم می آمد، وقتی بمباران شد من آمدم و دیگر هیچ خبری از او ندارم" برادر رستمی گفت:" احتمالاً محراب در همان بمباران شهید شده است." بلافاصله به اتفاق برادر رستمی و چند نفر دیگر به سمت شهرک دوئیجی آمدیم و محل بمباران را جستجو کردیم، اما هیچ اثری از محراب پیدا نکردیم. ناامید به سمت خط بازگشتیم. با پیدار شدن قطعات موتور محراب، دیگر برای بعضی از دوستان ثابت شد که او شهید شده است.