https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/171431
شناسه خبر: 171431
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۲۵
عشق شهادت
راوی حسین عبدی: درشب مجلس عقد کنانم برادر محراب مرا صدا زد وگفت: حسین دوست داشتم قبل از این مجلس مدتی در جبهه می بودی و حال می آمدی و مراسم عقد کنانت را می گرفتی. گفتم: حاجی من که مدتی به عنوان سرباز و بعد از آن هم به عنوان بسیجی در جبهه بودم و از جبهه هیچ ترسی ندارم. محراب گفت: چون می دانم نمی ترسی می خواهم چیزی به تو بگویم، شاید همدیگر را بعد از این ندیدیم. من به این حرف محراب خندیدم وگفتم: چیه حاجی، مثل اینکه امشب مجلس عقد کنانم است و باید امشب شادی کرد و خوشحال بود.گفت:نه،این حرفها درست نیست. حسین تو می دانی من دوست دارم چطور باشم. گفتم: نه،بگو. گفت: من دوست دارم در روز قیامت توی صف حضرت ابولفضل(ع) باشم.گفتم:حالا توی صف امام حسین (ع) نمی شود. گفت: نه، من به این خاطر دوست دارم داخل صف حضرت ابولفضل باشم چون که دوست دارم همانند او شوم. گفتم: یعنی چه، چطوری می خواهی باشی؟ گفت: دوست دارم و آرزو می کنم در راه اسلام تکه تکه شوم. در آن هنگام من او را خیلی به شوخی گرفتم و گفتم: خدا نکند که شما اینطوری شوید. محراب گفت: حسین آقا،شما نمی دانید و درک هم نمی کنید. من می خواهم با آن حالت داخل صف حضرت ابولفضل(ع) در آن دنیا قرار بگیرم که شرمندة حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) نباشم. دو سال بعد به همان صورتی که آرزو کرده بود به شهادت رسید.