https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/171459
شناسه خبر: 171459
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۲۵
محبت و مهرباني
راوی علی خسروی: زمانیکه در پنج طبقه های اهواز بودیم چند گروهان نیروی جدید به آنجا آمده بودند. اتفاقا" یکی از روزها که حاجی محراب جهت کاری به رحمانیه رفته بود بچه های یکی از همان گروهان ها خیلی شلوغ و اذیت می کردند و به قول معروف می خواستند در اول ورودشان یک خودی نشان بدهند. وقتی محراب از رحمانیه آمد به او گفتم: حاجی بچه های یکی از گروهان ها خیلی اذیت می کنند. -من با آن همه گله ای که از آنها پیش محراب کردم انتظار داشتم با آنها شدیدا" برخورد کند- حاجی گفت: برو به فرمانده گروهانشان بگو بعد از نماز تمام نیروهایش را در سالن بالا بنشاند تا من بیایم -آن زمان بعضی از قسمتهای آپارتمانها ساخته نبود و دارای محوطه بازی بود که اکثرا" آنجا می نشستیم و دور هم صحبت می کردیم - من هم تمام نیروها را به کمک فرمانده شان در آن محوطه باز جمع کردیم. بعد به سراغ محراب رفتم و گفتم: حاج آقا همه آنها را جمع کردیم. خلاصه به آنها بگویید حواسشان جمع باشدو این قدر اذیت نکنند. محراب گفت: باشد من خودم می روم و با آنها صحبت می کنم. حدود بیست دقیقه از رفتن محراب گذشت من گفتم: برو ببینم چه خبر استو در حالیکه از پله ها بالا می رفتم. صدای خنده بچه ها را شنیدم. تعجب کردم و با خودم گفتم: ای بابا، مثل این که قرار بود و محراب اینها را دعوا کند نه اینکه با اینها بخندد! وقتی بالا رسیدم دیدم حاجی محراب نشسته و از خاطرات دوران جوانیش، کشتی گرفتنش، فوتبال و دعواهایش صحبت می کرد. بعد از اینکه حاجی محراب با آن نیروها صحبت کرد آنها آرام شدند و دیگر شلوغ نکردند.