https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/171461

شناسه خبر: 171461
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۲۵

حج

راوی علی صلاحی: یک روز از دوست تهرانی خود سؤال کردیم که چطور شده است که سال گذشته هم آمدی و امسال هم آمده ای گفت: سال گذشته وقتی برای مناسک رفتیم. من پیام حضرت امام (ره) را که به چند زبان تکثیر شده بود بین مردم پخش می کردم . هنوز طواف نساء را انجام نداده بودم که در حین پخش اعلامیه های امام دستگیر شدم. بعد از دستگیری مرا به ایران فرستادند. ایران که رفتم گفتند: شما چون طواف نساء را انجام نداده اید در واقع زنت به شما حرام است. یا باید نایب بگیری تا آنجا برایت انجام بدهد یا اینکه خود شما بروید. این امر باعث شد که ما یکسال از همسر محروم باشیم ولی امسال مرا مجانی اعزام کردند تا بیایم و طواف نساء انجام دهم. شهید محراب به من گفت: چیز خوبی هست. بیا ما هم اعلامیه پخش کنیم. شاید ما را هم دستگیر کرده و به ایران بفرستند و برویم سال دیگر بیاییم. ما هم آمدیم پیام حضرت امام که تکثیر شده بود گرفتیم. حالا ایشان می گفت: من پیام را درلباسم مخفی کردم . و در نساء ، و عرفات ، و بقیه جاها گذاشتیم. هیچ کس پیراهن ما را بازرسی نکرد. وقتی خواستیم در مسجد الحرام وارد بشویم گفت: فلانی اینجوری که ما را نمی گیرند. من می خواهم اعلامیه ها را بدستم بگیرم. تا من را بگیرند آقا پیام را به دستش گرفت. و آمد داخل هیچ کس او را نگرفت اعلامیه ها را پخش هم کرد کسی او را نگرفت خلاصه نتوانست مجدد اعزام بشود. تا اینکه روز آخر رئیس کاروانمان گفت: هر کس می خواهد یادگاری بخرد مثلاً امروز وقت دارید، بروید بخرید به اتفاق هم رفتیم خرید بکنیم. قبل از آن روحانی کاروان وقتی می خواست وارد مکه بشود گفت: هر کس سال اولش باشد که به مکه مشرف می شود وقتی چشمش به کعبه بیفتد تا سه خواسته را اگر از خداوند داشته باشد استجابت می کند. بنابراین آنهایی که می خواهید حتماً سلامتی امام و پیروزی رزمندگان جزء آنها باشد. محراب گفت: سه حاجترا چه می خواهی بگویی؟ گفتم: دو حاجتم که معلوم است. اولی پیروزی رزمندگان اسلام و دومی هم سلامتی حضرت امام است. گفت: پس حاجت سومت چیست؟ گفتم: تا به حال شنیده ای که می گویند اگر کسی فرزند اولش دختر باشد خدا درب رحمت به رویش باز می کند. می خواهم از خدا بخواهم که چون همسرم حامله است، فرزندم دختر باشد. محراب گفت: پس من هم در اینجا از خدا می خواهم که فرزندم دختر باشد. خلاصه چشممان افتاد به کعبه و زیارت کردیم. گفت: حاجتت را از خدا خواستی؟ گفتم: بله ، همان مطالب را خواستم. روزی که خرید می کردیم گفت: حالا که برای مادرم می خواهم کادو بخرم، برای فرزندم هم می خرم. گفتم: آخر چه بخریم. پسرانه یا دخترانه. گفت: مگر ما از خدا دختر نخواستیم، پس برای دخترهایمان کادو بخریم. پس از حج، خداوند به هر دو نفرمان فرزند دختر عطا کرد. هر دو نفرمان اسمهایشان را مشترک گذاشتیم. منتها چون دختر شهید کاوه یک دو ماهی بزرگتر از دختر ما بود من به محراب گفتم: شما اسم دخترتان را چه می خواهی بگذاری. گفت: زینب. به کاوه گفتم: شما اسم دخترتان را چه گذاشته اید؟ کاوه گفت: زهرا. من هم می خواستم اسمی بگذارم که بین دو اسم زهرا و زینب باشد. بنابراین اسم شناسنامه ای او را زهرا گذاشتیم اما او را به اسم زینب صدا می زدیم.