https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/171843

شناسه خبر: 171843
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۲۹

گذشت و اغماض

به روایت از زهرا همت آبادی : یک روز آمد خانه و گفت : بلند شو برویم خانه مادرت . داداشت آمده برویم احوال داداشت را بپرسیم گفتم : که او با ما قهر است با شما اینطوری است برای چه برویم ؟ گفت : می رویم جلوی مغازه علی آقا می ایستیم شما برو خانه مادرت من میروم سرو گوشی آب بدهم اگر داداشت بود نمی رویم اگر که نبود می گوئیم آمدیم یک سری بزنیم که مثلاً پیش خودش فکر می کند که ما آمدیم ازش سری بزنیم و دوستش داریم همینطور هم بود خیلی دوست داشت اما بخاطر اینکه خورد نشویم چون داداشم خیلی کینه دل ، یک خورده ای هم لجوج تشریف داشتند. رفتیم خانه مادرم. گفتم: آمدم احوال داداش را بپرسم. گفت: نیستند، رفتند خانه پدر زنش.