https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/171844

شناسه خبر: 171844
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۲۹

تعاون و همکاری

به روایت از مهدی حسنی شهری : یک سری که به جبهه رفته بودم مرا از لشکر 92 زرهی به پادگان حمیدیه بردند. آنجا ساختمان تبلیغات، آخرین ساختمان تبلیغات بود و پشتش خاکریزی بود که در آنجا، بچه ها را برای آموزش سلاحهای مختلف می آوردند. یک روز که کارم تمام شده بود، پشت پنجره ایستاده بودم و به آموزش دوشیکای بچه ها نگاه می کردم که ناگهان دیدم کسی که به آنها آموزش می دهد، (شهید حسینی) صورتش را به طرفم کرد و صدا زد: با تو هستم که پشت پنجره ایستاده ای؟ بیا بیرون! با خود گفتم: این کیست که من را می شناسد در حالیکه تازه آمده ام و روز اولی است که وارد شده ام. بیرون رفتم و متوجه شدم که این شهید عزیز است که به بچه ها آموزش می دهد. به من گفت: پشت دوشیکا بایست! من هم ایستادم و سپس گفت: شروع کن به تیراندازی! و من هم تیراندازی کردم. پس از اتمام کلاس، شروع به احوالپرسی کرد، به وی گفتم: چکار می کنی؟ گفت: مسئولیت آموزش این بچه ها که از ادوات و قسمت دوشیکا هستند بر عهده من است و اینها را هر بعد از ظهری می آورم و یک ساعت برایشان کلاس می گذارم.