https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/172431

شناسه خبر: 172431
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۳۶

فکاهی و شوخ طبعی

به روایت ازسید محسن حسنی : یک دفعه به اتفاق چند تن از دوستان با موتور گازی برای پیک نیک به شاندیز رفته بودیم . آنجا در یکی از باغهای همان منطقه مستقر شدیم و نهار درست کردیم و میل کردیم و بعد از تفریح و شوخی قرار شد که به طرف خانه برگردیم . در هنگام برگشت صاحب آن باغ که پیرمردی بود پیش ما آمد و کلی از ما تشکر کرد وقتی دلیلش را پرسیدیم گفت : شما با این که جوان هستید خیلی از مسائل را رعایت می کنید من هر روز تعطیل باید یک دعوایی با این جوانهای لاابالی داشته باشم ، چون آنها اصلاً حرام و حلال سرشان نمی شود ووقتی به باغ می آیند علاوه براینکه میوه ها را حرام می کنند ، درختان را نیز زخمی می کنند به همین دلیل وقتی دیدم شما اینقدر جوانهای سالم و تمیزی هستید واقعاً از ماندن شما در باغ خوشحال شدم و به همین دلیل هرچه قدر می خواهید از این میوه ها استفاده کنید. بعد آقا محسن گفت : جواد یک چیزی بیاور تا از این سیب ها جمع کنیم گفتم : من چیزی ندارم . اوگفت : خوب برو زیر شلواری ات را در بیاور تا در آن سیب بریزیم . بالاخره سیب ها را جمع کردیم و آماده ی رفتن شدیم، من عقب موتور نشستم و سیب ها هم دستم بود . وقتی در حال برگشت بودیم آقا محسن خیلی سریع می رفت ومن که عقب نشسته بودم و دستم را به جایی نگرفته بودم وبچه ها هم مدام باهم شوخی می کردند که در جاده وکیل آباد ناگهان موتور در چاله ای افتاد و پرت شدم به زمین و تمام سیبها در جاده پخش شد و هر کس از آن جا عبور می کرد با دیدن آن صحنه کلی می خندید.