https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/172432
شناسه خبر: 172432
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۳۶
توجه بعه تحصیل و علم آموزی
به روایت از قربان محمد محمدی : یادم می آید دخترم رقیه کوچک بود یک روز آقای محمدی از ما خواست که آماده شویم که برویم حرم و ایشان دست رقیه را گرفت اما همینکه از منزل خارج شدیم دستش را رها کرد و گفت : شما دست رقیه را بگیرید و خودش جلو جلو می رفت و خوب رقیه هم که به پدرش خیلی علاقه داشت می رفت ودست ایشان را می گرفت و پدرش به او می گفت: دست مرا نگیر کن که این رفتار را از ایشان دیدم گفتم: مگر قرار نبود که باهم باشیم چرا گفتی که حاضر شوید برویم حرم و حال دست بچه را نمی گیری همانطوری که می رفتیم دیدم آقای محمدی گریه می کند گفتم : حالا چرا به جای اینکه دست بچه را بگیری داری گریه می کنی ؟ گفت : از شما می خواهم حرفی راکه می خواهم بگویم به دقت گوش کن اگر من دست این بچه را بگیرم و همراه شما بروم فکر نمی کنید خیلی از افراد بودند که روزی همراه همسر و فرزندانشان به حرم و یا جای دیگر می رفتند و اینک شهید شده اند و در بین خانواده هایشان نیستند و حال اگر خانواده آنها مرا ببینند که دست بچه ام را گرفته ام به یاد آن روزها که با پدرشان بودند می افتند و آه می کشند و فکر می کنم خداوند راضی به این کار نباشد پس خواهش می کنم خارج از منزل با من نباشید و دست بچه را خودتان بگیرید چرا که روزی هم خواهد بود که همین موضوع برای شما اتفاق خواهد افتاد و آن وقت از دل مردم با خبر می شوید و من آن لحظه با خودم گفتم : ببین ایشان چه حرفهای بی خودی می زنند واین گذشت تا زمانی که ایشان مفقودالاثر شدند وما به همراه بچه ها به معراج رفتیم که دیدم رقیه دست مرا رها کرد و چلو رفت ویک دفعه دیدم که برگشت پیش من و گفت : مادر جان ببینید این آقا بوی پدر را می دهد وقتی رفتم دیدم که یک برادر پاسدار آنجا ایستاده و فهمیدم که منظور رقیه از پدر آن آقاست و آنجا بود که معنی حرف آقای محمدی را درک کردم.