https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/173601

شناسه خبر: 173601
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۵۱

دوران اسارت 9

«فروردین 61 حدودأ پنج ماه بعد از اسارت» از آن برادران درجه دارمان که تا صبح نخوابیدند ، تا صبح باهم صحبت می کردند و صبح آمدند پیش من و گفتند : ما حاضر نیستیم برویم . گفتم : چطور حاضر نیستید بروید ؟ گفتند که ما اینجا می مانیم ، تا هر موقع که تو اینجا هستی ما می مانیم . یا اعدام می شویم ، و یا همه باهم می رویم ، درست نیست یک نفر از ما را اینجا نگهدارند و ما را آزاد کنند ، با آنها صحبت کردم که شما الان دارید ، تحت تأثیر احساسات کار می کنید و منطقی نیست ، اعلام این حرف شما باعث می شود ، که خیلی از مسائل ما بازهم لو می رود ، الان شما را به عنوان دشمنان من می شناسند و انتظار دارند شما رفتید بیرون علیه من تبلیغ کنید و از آنها دفاع کنید و این مسئله نه تنها فرقی به حال من نمی کند بلکه باعث می شود که شما نیروهایتان را از دست بدهید و باعث شود چند نفر نیروی خوب ما ، نیروی جوان و مؤمن ما بیخود و بی جهت اینجا بماند ، گفتند : پس چرا خودت اینطور برخورد نمی کنی که بیرون بیایی ، مسئله تقیّه است ، گفتم مسئلة تقیّه اینجا برای شما کاملاً ضرورت دارد ، یعنی الان ماندن شما اینجا با اعلام این حرف شما هیچ ارزشی ندارد ، درست است که شما از روی احساسات حرف می زنید ، من به شما اطمینان دارم ولی این حرفتان در صورتی درست بود که اینجا نفعی برای ما داشت ، ولی الان بعد از این مدّت همة دهات این اطراف توجّه شان به این مسئله جلب شده است و تک تک افرادشان با کنجکاوی این مسئله را دنبال می کنند . که کار این پاسدار به کجا کشید ؟ قانع شد یا نشد ! بنابراین اینجا من اگر بگویم مسئله تقیّه است و بخواهم پیش اینها ضعف نشان دهم و اظهار عجز کنم می بینم که بعد در تمام نمی توانم این اشتباه را جبران کنم در اینجا ضربه ای بر من وارد می شود ولی این مسئله برای شما مطرح نیست و خیلی راحت می توانید بروید ، قبول نمی کردند ، بالاخره هرطور بود قانعشان کردم که شما باید بروید آنها می گفتند که اگر ما بیرون برویم به اینجا بر می گردیم و حتّی یکی از آنها می گفت می روم ، این بی شعورها را می آورم و اینجا توی زندانشان می اندازند و من گفتم : نه این کار شما اشتباه است ، یعنی گرفتن مقرّ آنها برای ما خیلی راحت است و می توانیم از داخل زندان هم بگیریم ولی من شماها را به این خاطر نگه داشته ام و می دانید که فرار من از اینجا هیچ کاری ندارد ، خیلی راحت می توانم بیایم ، بنابراین ، ماندن من همین جا لازم است . بگذار یک نفر اینجا بمانم ، چون ارزش دارد ، بیرون باشم ، چه خدمتی می توانم بکنم ، احتمالاً به عنوان یک سرباز می توانم خدمت کنم و هرکار کنم از همین جا مفیدتر نمی توانم باشم ، بگذار آینده هرچه می خواهد پیش بیاید ، شما می گویید معتقد به شهادت هستید بنابراین این هم خدمت است ، پس جای هیچ نگرانی نیست شما می روید ، سرکارتان و هرطور که خودتان تشخیص دادید ، زندگی تان را ادامه می دهید ، نتیجه اش این شد که آن سرباز قزوینی مان از بانه آن طرفش نرفته بود ، درجه دارهایمان هم در سقّز مانده بودند و آن سرباز قزوینی خدمة 25 بود و مستقیم بغل مقرّ اینها را می زد ، یکی این طرف و یکی آن طرف و شیخ با خبر شده بود ، یک روز آمد و گفت : می بینی این سربازها را آنقدر بهشان احترام گذاشته ایم حالا دارند به ما هشدار می دهند ، یکی این طرف مقرّمان را می زنند و یکی آن طرف ، گفتم ، می دانی قضیّه چیست ، گفت : نه ، گفتم : آن دارد به تو می گوید که می توانم سربی را در وسط مقرّت بزنم ولی نمی زنم ، آیا متوجّه این حرفش هستی ؟ گفت : خوب چرا نمی زند ؟ گفتم : چرا نمی زند ! احتمالاً برنامة دولت است ، یک چیزی هست که به خودش مربوط است و این به تو ثابت می کند ، که یک مسذله نظامی است ، اگر ما نخواهیم نظامی عمل کنیم ، این سرباز قادر است ، مقر شما را خراب کند ولی خود به خود این کار را نمی کند ، نه این که فکر کنید ارتش ما روحیه ندارد و ضعیف است ، گفت : بله بلخ می دانم ، این سرباز ما هم به ما خیانت کردند ، صبح زود که اینها را آزاد کرد ، توی زندان تنها من بودم ، صبح زود اینها را فرستاد و بدرقه کرد و رفتند ، و بعد از ظهر دو مرتبه آمد و در زد و گفت : بلند شو بیا ، رفتم و دیدم که شیخ ایستاده و دو ردیف هم از افرادش ایستاده اند با غروری ، فکر کرده بود ، بزرگترین ضربه را به یک فرد زندانی وارد کرده ، چون مشکل است که همه آزاد شوند و یک فرد بماند ، تقریباً غیر قابل تحمل است ، وقتی چشمش به من افتاد : گفت : ما چطوری ؟ اینجا بود که باز هم به لطف خدا به زبانم آمد و گفتم به لطف خدا خیلی خوبم. از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید او انتظار این را نداشت ، احتمالاً خیلی چیزهای می خواسته بگوید و برنامه داشته است و همینطوری هاج و واج . یک مقداری ایستاد و به این طرف و آن طرف نگاه می کرد ، گفت : خوب ما هم که هستیم ، حتماً به لطف خداست که زنده ایم ، برگردو برو ، برگشتم توی زندان و در را بستند ، پس فردای آنم روز دو مرتبه مسئول کمیته قضایی آمد و در را باز کرد . ولی این دفعه با احترام گفت : می خواهی زودتر نجات پیدا کنی ؟ گفتم نه ، گفت من حس می کنم تو یک مسلمان هستی ، ما هم مسلمانیم ، احتمالاً ما را به مسلمانی قبول داری ، ما برادر هستیم ، مسلمانها همه برادرند ، ما نباید کینه داشته باشیم . ضمناً از حالا به بعد ما تو را ، بعنوان یک زندانی نمی شناسیم ، فقط دوست داریم ، اینجا باشی و بیشتر باهم صحبت کنیم ، عقاید هم را بهتر درک کنیم ، تو برای ما صحبت کنی و ما هم برای تو از وقایع کردستان صحبت کنیم ، تبادل نظر داشته باشیم ، تا به هم نزدیک شویم ، البتّه الان هم نزدیک هستیم و سوء تفاهم است که ما را از هم جدا کرده است . زخم پایم تقریباً خوب شده بود ، البتّه چون شرایط بد بود ، زیاد طول کشید ، مثلاً با آن کارهایی که می کردیم ، دوباره زخم می شد ، ولی نشان آنها نمی دادم البتّه با فیلتر سیگارهایی که برادران سیگاری با غیر سیگاری دریافت می کردند ، (فیلترهایش را می بریدیم) ، بعد از بریدن فیلتر از سیگارت پنبه درست می کردیم ، یکی برای مسواک استفاده می کرد و یکی هم برای پانسمان زخم پایم خوب شده بود و راه می رفتم ، ولی به صورت لنگ لنگان . خلاصه صحبت هایش را کرد و رفت ، و بعد شیخ آمد و گفت : که بله ما تا حالا نمی دانستیم ، فکر می کنم تو یک مسلمان باشی ، افراد ما به ما گفتند که اینها که آمدند اینجا (اسیران دیگر) نماز می خوانند ، ولی بعد از یک مدتی که با تو (محمّد) برخورد کردند ، نماز خوان شدند (منظورشان از اسلام بود) گفتم همچنین مسئله ای نیست ، اینها از اول نماز هم می خواندند ، شاید شما دقت نکردید ، نه اینکه در برخورد با من نماز خوان شده باشند ، از اول هم نماز خوان بودند ، گفت :نه فکر می کنم حرفها تو یک مقدار روی اینها تأثیر داشته و ما هم اینجور افراد داریم ، افرادی که یک مقدار آگاهی شان کمتر است ، نماز نمی خوانند و فقط دوست داریم ، اینجا باشی به این خاطر که به عنوان یک وظیفه شرعیروی اینها کار کنی نه به عنوان یک زندانی ، ضمناً هر هر چی که لازم داشته باشی ما در اختیار تو می گذاریم ، که احساس نکنی اینجا زندانی هستی . کیفیت برخوردشان عوض شده بود ، چون خودشان به این نتیجه رسیده بودند که با آن برخورد به جایی نمی رسند ، ضمناً مسئله اعدام منتفی شده بود چون این مسئله عوارض بعدی را برای آنها پیش می آورد ، همان اول آنطور که پیش بینی می کردیم باید خیلی راحت اعدام می کردند ولی تحت تأثیر چند تا روحانی محل این کارش را به عقب می انداخت ، یعنی حکم اعدام را هم صادر کرده بودند ، بعد از این جریان دمکرات ها و همه افراد این سوال را دنبال می کردند که شما نتیجه کارتان با این به کجا رسید ، و اینها حس می کردند که برای خودشان خیلی ضروری است ،به هر طریقی که شده و به خاطر افراد خودشان و به خاطر جلب نظر مردم منطقه . یک ماهی گذشت البته کم و بیش فکر می کردم که اطراف زندان کمین گذاشته اند ، در زندان را باز می گذاشت ، می رفت و می خواستند که عکس العمل چیست ؟ البته ما این در را باز می گذاریم ، هر جا که خواستی بروی نه به عنوان زندانی ، گفتم: این یک واقعیت است شما هم می دانید ، اگر تنها مسئله زندان باشد بلکه به این صورت روز اول به شما گفتم : آن دفعه هم هشدار دادم ، گفتم چون شما به مقدسات ما اهانت می کنید ، این برای من غیر قابل تحمل است از آن مسئله گذشته مسئله جسمی است . شما می گویید زندان ، ولی من زندانی نیستم ، من اینجا افکارم آزاد است و در اختیار خودم می باشد و اگر فکر می کنید که یک روز با من به توافق می رسید ، اینطور نخواهد بود . و من بر سر عقیده ام خواهم ماند و حاضر هستم که بیست و چهار ساعته مرتب با شما بحث کنم تا هر چه زودتر به توافق برسیم و مسئله زندان هم برایم مطرح نیست ، شما در زندان را ببندید . و خیلی هم خاطر جمع باشید ، ولی مطمئن باشید ، تا زمانی که مسائل قبلی مطرح نشود و اهانتها مطرح نشود ، من به عنوان شخصی خودم هیچ اقدامی نمی کنم و آنهم بخاطر شخص خودم می باشد . برای من آنچه که مهمتر است عقیده ام می باشد ، و خیلی هم دوست دارم که با شما بحث کنم و تبادل نظر داشته باشیم و اگر ببینیم که شما بر خق هستید ، مطمئنم که تعصب ندارم و حرف شما را می پذیرم . از این جریان یکی دو ماهی گذشت و رفتارشان عوض شد ، به طوری که به هیچ وجه کلمه خمینی به زبان اینها نمی آمد ، سپس برخوردهایی پیش آمد ، سپس مسئله مذهب ، مثلاً سر وضو گرفتن ، یک روز داشتم وضو می گرفتم . یکی از افراد آنها ایستاده بود که او ملای یکی از دهات اطراف بود . البته مسئله ای که باعث شده اینها یک مقداری از گروهکهای دیگر خطرناک تر بر ما جلوه کنند و یک مقدار اهمیت داشته باشند ، با توجه به اینکه روحانیت کردستان تأثیر مستقیم روی قشر مردم دارند ، وجود ملاهای زیادی توی سازمان اینها است . این باعث می شد که اینها اهمیت پیدا گنند و به خاطر وجود این ملاها پشتیبانی یک عده از مردم را هم بدنبال داشت ، ولی در مورد کومله و دمکرات این مشکل را نداشتیم ، خیلی راحت اینها را تشویق میکردم ، ولی در مورد اینها می گفت : که این ماموشا فلان است ، چطور اشتباه می کند ،چط.ر اشتباه می کند ، این خودش قرآن خوان است ، خلاصه داشتم می گفتم : یک روز مشغول وضو گرفتن بودم . آن فرد گفت که شما چرا اینطوری وضو می گیرید ؟ گفتم : که شما چرابدین صورت وضو می گیرید ؟ گفت : خوب درستش همین طور است ، فتم : نه منظورم این نیست که شما از پیش خود این روش وضو گرفتن را یاد گرفته اید یا کسی به شما یاد داده است ؟ گفت : خوب دستور همینطور است ، گفتم : دستور آنست که توی قرآن آمده ، از جایدیگر نمی توانیم آورده باشیم ، فکری می کرد و گفت : نه مسلماً دستور آنست که توی قرآن آمده ، گفتم : خیلی خوب ، من هم اینطور وضو می گیرم و این را از قرآن یاد گرفته ام ، با توجه به اینکه رهبر من آنکسی است که تخصصش در این رشته است ، این مسئله برای من تشریح کرده است . من عقلم به تفسیر آیه قرآن نمیرسد ، بنابراین پیروی از کسی می کنم که این را برای من تفسیر کند ، گفت : پس شما مقلد می شوید اسلام تقلیدی قبول نیست ، گفتم نه در اصول و اعتقاداتمان معتقد هستیم ، خودمان تحقیق می کنیم و کسبش می کنیم ، مقلد مسی نمی شویم ، ولی در احکام فروع دینمان کیفیت اجرای این مسائل را از فقیهمان می پرسیم تا مانند شما به این مسائل گرفتار نشویم ، گفت : مگر ما گرفتار هستیم ، گفتم : بله . و اذا کنتم الی الصلاه فغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی الموافق به روئسکم و ادخلکم الی الکعبین . این عین آیه قرآن است و ما طبق این آیه وضو میگیریم ، حالا شما طبق کدام آیه اینگونه وضو می گیرید ؟ مرا توجیه کنید ؟ یک مقدار فکر کرد و انتظار نداشت ، البته آیه صبح همان روز به طور اتفاقی به چشم من خوده بود ، از قرآنی که بعد از جریان فروردین اینها به خاطر اینکه ثابت کنند که واقعاً دوسا دارند . آزاد باشم ، در اختیار من گذاشته بودند و بعد از آن باعث شد هر کس می آمد کوچکترین صحبتی کند خود اینها حس می کردند و از اطراف می گفتند، هیچی نگو و اشاره می کردند که وارد بحث نشو ، یکی دو ماه گذشت ، دو حادثه اتفاق افتاد ، اولاً خدمتتان عرض کنم ، طایفه ای در کردستان زندگی می کنند که درویشند ، درویشهای قدری ، که نفوذ زیادی روی مردم منطقه دارند ، یعنی تقریباً همه با احترام از آنها یاد می کنند ، در این منطقه (کردستان ) رهبری دارند به نام شیخ باقی که همه پیش دولت ایران دارای اخترام است ، از آن طرف هم صدام به او کاری ندارد ، زیارت کربلا می رود ، ضمناً کومله و دمکرات به خاطر اینکه نفوذ زیادی روی مردم دارد و عده زیادی درویش دارد ، بیشتر از افرادی که آنها پیشمرگ دارند و درویشهای او هم جان فدای او هستند ، بنابراین می تواند نقش مهمی داشته باشد ، ولی طبق فلسفه ای که دارند این درویشها در هیچ سیاستی دخالت نمی کنند و فقط یک بار دخالت کرده بودند ، آنهام چهل نفر از روحانیت کردستان آمده بودند نزد امام و در برگشتن ماشینشان به دست دمکراتها افتاده بود ، اینجا شیخ باقی نامهای نوشته بود ، که اینجا شما با اسلام درگیر هستید و اینها علمای مردم هستند و اگر قرار باشد شما اینها را نگه دارید کار به جاهای دیگر می کشد و اعتراض کرده بود ، صرفاً اعتراض او باعث شده بود که دمکرات این چهل نفر را آزاد کند ، اینچنین نفوذی در منطقه داشت ، ولی همانطور که عرض کردم دخالتی در ساست ندارد ، طبق آن فلسفه شان سرشان به کار خودشان بند است یکی از درویشها اتفاقی گذرش به آنجا افتاد و پدر آن درویش پیشمرگ آنان بود ،پیر مردی که پیش شیخ بود و در آن موقع مسئول زندان در مرخصی بود ، در این مدت موفتاً این پیر مرد مسئولیت زندان را که یک زندانی در آن بود را بر عهده داشت ، پسرش آمده بود ، دیدن پدرش ، گفته بود که چکار می کنی ؟ گفته بود : که این زندان دست من است و اینها هم چون کارشان از روی عاطفه بود ، گفته بود : برو پس اجازه بدهید بروم این زندانی را ببینم ، احتمالاً دلجویی کنم و آمد توی زندان و گفت : ناراخت نباشی و فلان و... با او شروع به صحبت کردم ، آدم فهمیده ای بود ، یک ساعتی که با او صحبت کردم ، درویش حالتش عوض شده گفت: که من تعجب می کنم ، ترا به چه دلیلی زندانی کرده اند ؟ گفتم : خوب عقیده من با شما فرق می کند ، شما دخالت نمی کنید ، از اجتماع بیرون هستید ولی ما حس می کنیم چیزی را که می دانیم ، در مقابلش تعهدی هم برای اجرای آن داریم و آن همان است که با اینها به تضاد رسیدیم و از آنجا سر در آورده ایم ، گفت : خوب این شیخ که ادعای مسلمانی می کند پس چطور تو را زندانی کرده ؟ گفتم : خوب اسلامی که من می شناسم با اسلام او فرق می کند ، من اسلام او را نمی پذیرم ، این عملکرد او را نمی پذیرم ، البته یکسری از کارهای اینها را خود اینها می دانستند ، بعدها فهمیدم که این شیخ را (شیخ جلال حسینی ) به نام شیخ شیطان می شناسند و این شخص برگشته بود پیش شیخ باقی ، صحبت کرده بود ، حالا چه گفته بود ، نمی دانم ، که جریان اینطوری گردید . یک نفری اینجا هست و اینها به اسم زندانی نگه داشته اند و متعاقب آن نامه ای بود که از شیخ باقی برای اینها اینجا آمده بود و برای من چند جلد کتاب و شیرینی فرستاده بود و یک سری مسائل دنباله اش مطرح کرده بود که ناراحت نباش ، مستقیماً به اینها تفهیم نکرده بود ، والا به من گفته بود که ناراحت نباش ، زندان مسئلهای نیست ، اشاره کرده بود که حضرت یوسف زندان بوده و کنایه به اینها و ... آخرش چه شد ؟ بالاخره آنها خودشان تصمیم می گرفتند که آزاد کنند یا پیشروی شد ؟ ولی از طرف دولت فشار بر آنها وارد می شد ، از این طرف آمدند ، از آن طرف هم آمدند ، اینها وسط ماندند ، هم بن بست نظامی هم بن بست سیاسی ، یک بن بست هم شده بود بن بست محمد ، محمد را چکار کنیم ، این وسط سال گذشته یک گروه داشتیم ، اگر ضربه آن را نخورده بودیم سازمان خبات نمانده بود ، شیخ و دارو دسته اش تمام شده بود ، نمی دانم شاید باز تقدیر بود ولی بی نتیجه هم نبود ، با اینکه ما ضربه خوردیم ولی باعث شد از دوازده نفر کادر اصلی ، نه نفرشان از سازمان بیرون بروند ، که از این نه نفر چهار نفرشان برگشتند پیش دولت، پنج نفرشان در منطقه ماندند ولی بی طرف که آنهم ضعف خودمان بود ، اشتباه خودمان شد نه از داخل ، از داخل یک ضربه خوردیم ، همزمان با آن از خارج هم یک ضربه خوردیم پس شد دو ضربه .... هفتاد و پنج نفر داشتیم که سی نفرشان قرار بود با اسلحه سازمانی بیایند و خودشان را تسلیم کنند . ولی متأسفانه جریانی صورت گرفت که باعث شد به ما نپیوندند و کسی به من جواب نداد که چرا اینطور شده است 7 البته البته هفتاد و پنج نفر از سازمان بیرون رفتند که تقریباً پنجاه درصد به نفع ما شد ولی هفتاد و پنج نفر بایستی برمی گشتند و جزو نیروهای ما می شدند تا افراد ما به 150 نفر می رسید ، ولی این نشد و فقط 75 نفر از اینها جدا شدند و بن بستی دیگر باعث شد که چند نفرشان (چند نفرشان ) برگردند ، باز هم بخاطر کارهای خودمان ، ولی یک مسئله بود ، یک جناح به نفع مادر سازمان پیدا شده بود ،در کادر اصلی سان اگر آنها نبودند گذشته از سال 60 که شش ماه زیر اعدام بودیم (یعنی حکم اعدام صادر گردیده بود ) سال 61 حتماً اعدام می شدیم ، دوباره در سال 62 فشار از همه طرف یک بن بست شدیدتر برایشان درست شد و دیگر هر چی که از دستمان بر می آمد ، حتی فشار آنقدر زیاد شد که ما تصمیم گرفتیم نظامی عمل کنیم ، این دوستمان بیاید برای شما توضیح می دهد که می خواستیم چطور عمل کنیم ، اگر خود شیخ را آنجا می گرفتیم نظامی عمل کنیم ، این دوستمان بیاید برای شما توضیح می دهد که می خواستیم چگونه عمل کنیم ، اگر خود شیخ را آنجا می گرفتیم ، شاید دو سه نفرمان از بین می رفتیم ولی شیخ هم از بین می رفت . این دوست ما یک مقدار شک داشت می گفت محمد مطمئنی که موقعیت درست است، می گفتم : فکر می کنم دیگر سیاست تمام شده است اینجا حالا در خاک عراق هستیم ، دیگر مردم اطرافمان نیستند که بخواهیم صحبت کنیم ، گفتم راهش همین است و یک نقشه خوب داشتم ، آن لحظه که می خواستیم شروع کنیم ، متأسفانه ما افراد نداشتیم دو نفر را از قبل با آنها صحبت کرده بودیم یکی را آنها آورده بودند که می شد سه نفر دو نفر هم ما بودیم که در کل می شدیم پنج نفر در عین حال اگر کوچکترین مسئله ای می شد حکم اعدام برای هر پنج نفر صادر می شد ، ولی گفتیم ارزش دارد با اینکه زیاد به آنها اطمینان نداشتیم ولی قبول کردیم که با ما باشند ، اینها فقط کافی بود شروع کنند بعد ما دیگر به آنها کاری نداشتیم ، برنامه ما شروع شد دو نفر کافی بود شروع کنند بعد ما دیگر به آنها کاری نداشتیم ، برنامه ما شروع شد دو نفر کافی بود ، آن لحظه ای که قرار بود شروع کنیم آنها خودشان را کنار کشیدند و باز ما شدیم دو نفر و بادو نفر هم نمی شد این عمل را شروع کنیم البته بعداً که کارهایتان را جمع بندی کردیم باز هم به نفع ما شد ، اگر نظامی عمل می کردیم به نفع آنها می شد ، شاید شیخ را می توانیژستیم از بین ببریم ولی نهایتش به نفع آنها می شد ، در منطقه از نظر وجه سیاسی کیفیتشان بی مانند و شاید بالاتر هم می رفت شاید یک قهرمان ملی می شدند ، روز عید ماه رمضان آمد ، آنجا نماز خواند و بعد زندانی ها را می آوردند و دستش را می بوسیدند، البته من همیشه می رفتم جلویش می ایستادم ولی آن روز خیلی ناراحت شد و پیش این زندانی ها دوست نداشت که این گونه برخورد کنم و آن طرفدارهای ما هم که در سازمان بودند بعد پیغام دادند که محمد تو چرا اینگونه برخورد کردی ، چرا تو نرفتی پیش اینها بایستی ؟ چرا احترام نگذاشتی ؟ چرا دستش را نبوسیدی ؟ بد شد تو اگر این کار را می کردی والا ما یک کاری می کردیم که تو هم آزاد شوی ، من هم می خندیدم و می گفتم من آزادی نمی خواستم والا سال 60 آزاد می شدم . بعدها کم کم فشار بررویشان زیاد گردید و براثر فشارهای بسیار مانده بودند که چه کار کنند ، آنها که دوست ما بودند واسطه شدند ، ضمناً سه جناح در سازمان آنها بودند ، یک جناح به اسم جناح خودمان دیگر جناح طرفداران عراقی و جناح میانه که تمایل به دولت داشتند ، در نهایت پیش بینی می شد که اگر فشارها بر روی این سازمان افزایش یابد ، آن وقت یکی می گفت می رویم اینجا ، آن دیگری می گفت : می رویم آنجا و در نهایت از یکدیگر جدا می شدند . هر موضع گیری که به نفع حزب بعث می کرد آنها شدیداً پشتیبانی می کردند وهر موضع گیری که به نفع دولت ایران می کرد اینهای دیگر پشتیبانی می کردند ، خودشان تضاد داشتند و بهترین کاری که به نفع ما شد کار خوبی بود که ما کردیم آن بود که دو تن از سران جناح طرفداران حزب بعث را جذبشان کردیم . یکی یکی کادرشان آمدند ، مسئول کمیته قضایی ، شورای مرکزی که مخفیانه از هم به طور خصوصی پیغام آوردند که مسئله اینطور است ، شیخ مردد مانده بود اگر یک مقدار کوتاه بیایی تمام شده ، پیش آنها هم خندیدم ،گفتم : حالا جای ما خوب است ، چرا می خواهی ما را بیرون کنی و روز آخر یک نفرشان آمد گفت : محمد شاید تو دوست داری اینجا بمانی ، ولی ما دیگر خسته شدیم دوست نداریم ، من هم پیش همه زندانی ها خندیدم ، گفتم : من نمی روم ، گفت چرا نمی روی گفتم : شما باید جواب عمر مرا بدهی ، باید نتیجه بگیریم کجا برویم ، شما باید مرا قانع کنید ، اگر قانع کردید ، پیش شما می مانم شما می گویید سازمان ، اساسنامه ات را بگذار ، سر سازمان صحبت کن ، با یک آدم مسئول برای من بیاور . من دو نفر جذب ما شدند . البته یکی از آنها خیلی حرف می زد و غلو می کرد ، حتی اسم مرا گذاشته بود ماموستا ، به شیخ شان می گفت : ماموستا و به من هم می گفت ما موستا (به استاد مذهبیشان ماموستا می گویند ) در سال 61 یک عامل سر سخت که خیلی به ضرر ما عمل کرد همین فرد بود . امسال از کارهای پارسالی پشیمان شد ، به خاطر اینکه خودش جبران کند رفته بود پیش شیخ ، اینطرف و آنطرف گفته بود که ما داریم ضرر می کنیم ، محمد اینجا مانده فردا آبروی ما می رود ، شیخ باقی و همه خبر دادند نمی توانیم او را اعدام کنیم یعنی شکست خوردیم ، آن هم مرتب پیغام می داد که من یک مقدار کوتاه بیایم که بگوید محمد تسلیم شد و آزاد شد ، و هدف ما را قبول کرد ، من گفتم : نه تا بحث نکنیم صحبت نشود ، از آزادی صحبت نکن ، من الان هم آزادم ، فکر من تا وقتی در اختیار خودم باشد آزادم ، شما می توانید مرا اعدام کنید ولی فکر مرا که نمی توانید اعدام کنید و از من بگیرید من هم حالا آزادم ، همین زندانی که تو اسمش را گذاشته ای زندان ، من همین را به جای بهشت قبول دارم ، بهشت من همین است ، دو سه نفر فرستادند از مسئولاتشان که بیایند صحبت کنند ، از همان اول خیلی جدی با آنها برخورد می کردم ، حتی لحظه ای با اینها برخورد می کردم ، حتی لحظه ای به آنها محلت نمی دادم ، حتی کوچکترین اشتباهشان را دو سه نفر آمدند و رفتند ، یکی گفت : در صلاحیّت من نیست ، یکی می گفت : می کشد به مذهب باید شیخ جواب بدهد ، یکی می گفت : می کشد به سیاست ، مسئول سیاسی باید جواب بدهد ، نهایت همه پاس می دادند به خود شیخ ، که خود شیخ جواب من را بدهد ، خود شیخ هم که آن شب نشستیم و صحبت کردیم ، به او گفتم که شما راهتان اشتباه است ، او گریه اش گرفته بود و می گفت : شما راست می گویید ، ما اشتباه کردیم ، ما دچار غرور شدیم ، و برادر من هم (شیخ عزالدّین حسینی) اشتباه کرده است ، حالا چه باید بکنیم ، و در آنجا من به او گفتم : اگر بخواهید من می روم پیش دولت و برای شما تقاضای پناهندگی می کنم .