https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/173821
شناسه خبر: 173821
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۵۴
خاطره نحوه مجیروحیت
به روایت از علی اکبر آلحسن :به خاطر دارم من و پسرعمه ام محمد چاره اندیش در جبهه حضور داشتیم. ایشان راننده ی لودر بودند و من هم کمک ایشان. یک شب تقریباً ساعت 2 یا 1.5 شب بود . ایشان به من گفت : پسر دایی آماده هستی برویم خاکریز بسازیم . گفتم : مگر آتش دشمن را نمی بینی . آرپی چی های دشمن همه جا را فراگرفته چه طورمی خواهی خاک ریز درست کنی ؟ گفت : هر چه خدا بخواهد همان می شود . خلاصه ایشان رفت و روی خاک ریز ایستاد تا موقعیت را شناسایی کند . وقتی پایین آمد دوباره به من گفت : آماده ی آماده ای ؟ در همین حین خمپاره ای در نزدیکی ما فرود آمد و ترکش های آن به ایشان و من اصابت کرد . دیدم بدن ایشان پر از خون شده است و خودم هم مجروح شده بودم . ما را رزمنده ها به عقب بردند و در بیمارستان صحرایی ما را معالجه کردند ولی حالمان وخیم تر از قبل شده بود . دوباره ما را به ارومیه و از آنجا به بیمارستان امام خمینی (ره) تبریز منتقل کردند و در آنجا بستری شدیم . حال من پس از سه روز خوب شد و 20 روز استراحت به من دادند . اما حال پسرعمه ام محمد خوب نبود . با خودم گفتم : احتمال دارد ایشان به شهادت برسد چون حالش خیلی خراب بود و تنفس مصنوعی به ایشان وصل کرده بودند . از آنجا که دکترها خبر داشتند من با ایشان قوم و خویش هستم به من چیزی درباره ی حال ایشان نگفتند . هنگامی که من می خواستم از بیمارستان خارج شوم دکترش پیش من آمد و گفت : به خانواده اش چیزی نگویید که اینجاست بعداً خودمان خبر می دهیم . من به مشهد برگشتم و بعد از گذشت چند روز خبر به شهادت رسیدن ایشان را برایم آوردند و ایشان به آرزوی ابدیش رسید .