https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/173982
شناسه خبر: 173982
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۶:۵۶
عشق به جهاد 2
به روایت از ن.م فخرآبادی : شهید جهان بین بعنوان رابط بود ، نیروی بسیار جالبی بود من با شهید جهان بین رفتم که اوضاع و احوال را ببینیم که چه هست و بچه ها چطورند و چه کارهایی می شود توی منطقه کرد . با شهید جهان بین داشتم می رفتم منطقه آنچنان باتلاقی بود که نیروهای پیاده که می آمدند تا زانو توی گل می رفتند این جوانهای بسیجی را می دیدیم که دارند می آیند و مجروح هستند و حسابی گرسنه و تشنه هستند، شب را تا صبح دویده بودند عملیات کرده بودند ، چه غواص ها چه نیروهای ساده ای که ایشان توضع دادند که وقتی رد می شدند مین ها را می خواستند با بلدوزر پاکسازی کنند مخفی می شد ، نیروهای بسیجی از کنارشان رد می شدند و این ها می آمدند . من یادم هست شهید جهان بین این باد گیرهایی که تنشان بود ، جلوی این بادگیرها یک زیپ و یک جایگاهی دارد - جیره هایی که برای نیروهای بسیجی آورده بودند در سنگرها زیر ریخته بود ، بیسکویت بود ، شکلات بود ، واز این ها برداشت گفت : از اینها بردارید و من هم برداشتم ، ایشان هم برداشت ، و پر کردیم ، × که می رفتیم بسیجی که می آمدند ، حالت های ایشان را می خواهم بگویم که چقدر به فکر این مسائل بود ، خیلی مسائل ریزی را دنبالش بود ، به اینها یکی یکی می رسید و اینها را می بوسید و صحبت می کرد شما گرسنه نیستید ، از این بیسکویت ها به آنها می داد که جلوی ضعف آنها را بگیرد ، توی همین مسیر که می آمدیم یادم هست که نیروهای بسیجی را می دیدم که پاش از ران ترکش خورده بود ، تقریبأ شاید حدود 8-9 سانت دهن باز کرده بود و شلوارش که پاره شده بود ، معلوم بود که خون هم آمده بود دیگر خون نمی آمد و بسته شده بود × ما به عنوان فردی که سالم بود بدنمان توی گل ها و باتلاق جدأ برامون مسئله مشکل بود . چون ما به طرف خط می رفتیم و آنها بر می گشتند ، این با آن زخم جراجت و خستگی که داشتند پا توی این باتلاق و آوردن بالا جدأ مشکل بود تا رسیدیم به آن آخر پیج ضلعی که نیروهای مجروح را می آوردند روی دژ و آب گرفتگی سمت چپ محور عملیاتی خشایارها می آمدند اینجا و اینها را می گذاشتند روی این ها روی اینها . من جوان بسیجی را دیدم که این را رفت سوار شد و دقیقأ انگشتان پایش قطع بود و شکسته بود و خون می آمد . آنچنان محکم و مصمم و استوار نشسته بود و نگاه می کرد و حالا بعضی ها بودند که مجروح بودند ، ناله می کردند و اینها می گفتند حرکت کن برو . ایشان را من یادم هست نشسته بود ساکت و من وقتی نگاه کردم به پای او و چهره اش جددأ متعجب شدم که خدایا این ایمان که در قلب اینها واقعأ هست چی هست که اصلأ درد را احساس نمی کنند و این معلوم می شد که ارتباطی هست با جای دیگر.