https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/174658
شناسه خبر: 174658
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۰۹
روابط عاطفی با خانواده و دوستان یعد از شهادت
یکبار که به سرمزار برادرم رفته بودم آنقدر گریه و زاری کردم که هنگامی به خانه بازگشتم دچار سردرد شده بودم. پس از خوردن قرص تصمیم گرفتم تا کمی استراحت کنم، خوابیدم، در خواب برادرم را دیدم که بالای سرم نشسته است و دست روی پیشانیام می کشد. گفت خواهر جان چه شده است؟ انگار حالت خوب نیست؟ بلند شدم گفتم برادر می روم تا برای شما چای درست کنم، در عالم خواب اصلاً متوجه نبودم که برادرم شهید شده است. هنگامی که برای او چای آوردم مهدی با مهربانی گفت خواهر جان حالت خوب شد، سپس گفت خواهر بنشین، من می خواهم به کربلا بروم، گفتم مگر راه کربلا باز شده است. گفت بله و از خواب بیدار شدم در حالی که دیگر دردی احساس نمی کردم.