https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/174663
شناسه خبر: 174663
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۰۹
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی رحیم خادم محمدی: یادم است همان ایامی که قرار بود مهدی را داماد کنیم یک شب نیمه های شب از خواب بیدار شدم ساعت را نگاه کردم حدود یک ساعت به اذان صبح مانده بود. دوباره خوابیدم در خواب دیدم جلوی در منزلمان ایستاده ام در را باز کردم و وارد خانه شدم هنگام ورود به خانه پدر مهدی گفت خانم وارد اتاق نشو گفتم برای چه وارد اتاق نشوم؟ گفت: مهدی داماد شده است و الان او و همسرش در اتاق هستند تعجب کردم گفتم مگر می شود مهدی داماد شده باشد و من که مادرش هستم خبری نداشته باشم، هم متعجب بودم و هم خوشحال از اینکه پسرم ازدواج کرده است، یکدفعه در اتاق باز شد و مهدی که صورتش همانند خورشید می درخشید و پیراهن سفید و بسیار تمیزی بر تن داشت از اتاق بیرون آمد صورت و دستهایش را شست، سپس خانمی که بسیار نورانی بود ـ همانند حوریه های بهشتی ـ از اتاق خارج شد اینقدر از چهره ی این خانم نور می بارید که تشخیص صورتش کمی مشکل بود او هم لبخند زنان از اتاق خارج شد طرف مهدی رفتم صورت خندانش را بوسیدم گفتم مهدی جان الهی شکر من تنها آرزویم این بود که دامادی تو را ببینم چشمم به لکه ای که روی پیراهنش بود افتاد دستم را خیس کردم و روی لکه کشیدم تا شاید آن را پاک کنم مهدی گفت مادر به آن کاری نداشته باش این لکه خون من است و پاک نمی شود هر کار کردم لکه پاک نشد سپس به من گفت این لکه را ببوس با وجود اینکه خجالت می کشیدم ولی به حرف پسرم گوش کردم و لکه روی پیراهنش را بوسیدم و سپس روی همسرش را نیز بوسیدم و از خواب بیدار شدم هنگامی که بر خواستم متوجه شدم هنگام اذان است.