https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/175449

شناسه خبر: 175449
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۲۰

خبر شهادت

یادم می آید که جشن تولد یکی از نوه هایم بود و همه به شادی و خنده مشغول بودند اما من دلم نگران بود و شور می زد. صحبتش بود که فردا تعدادی شهید را با قطار به مشهد می آورند. محمد هم یکی از همین شهدا بود. جنازه ی او در معراج بود ولی ما هنوز از شهادت او اطلاع نداشتیم. وقتی طبق برنامه ی هر روز به محل کارم در ملک آباد رفتم، همه ی همکاران سوال می کردند که چه خبر؟ من هم اظهار بی اطلاعی می کردم. به من گفتند که یکی از دوستان بنام آقای وزنی شهید شده است و من با یک سرباز باید به معراج بروم. من هم به معراج که آن زمان در بحرآباد بود رفتم. همین طور که در بین شهدا دنبال جنازه ی شهید زوزنی می گشتم، یکی از برادران سپاه که مرا می شناخت ( بنام آقای محمدی ) یکدفعه به من گفت: آقای جابری پسر شما این طرف است. من هم بدون اینکه قبلاً از شهادت او مطلع شده باشم، بر سر جنازه اش رفتم. برادران همکار هم جمع شدند. گفتم: پس مرا به خانه برسانید که خانواده ام از موضوع اطلاعی ندارند. بعد از آمدن من به آقای محمدی اعتراض کرده بودند که چرا اینطوری اطلاع داده بود، آن بنده خدا هم گفته بود من فکر کردم برای دیدن جنازه ی پسرش آمده است. خلاصه اینکه وقتی به منزل رسیدم دیدم پرچم عزاداری زده اند و نوار قرآن پخش می کنند.