https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/175788
شناسه خبر: 175788
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۲۵
عشق به جهاد
روزی مسعود در حالیکه نامه ای بدست داشت نزد من آمد و گفت:" مادر این نامه را امضاء کن" به گمان این که نامه از طرف مدرسه اش است گفتم:" مگر درسهایت را خراب کرده ای؟" گفت:" حالا شما امضاء کن" گفتم:" من که سواد ندارم." گفت:" پس این گوشه نامه را انگشت بزن" شب وقتی پدرش به منزل آمد نامه را به او هم داد تا امضاء کند. هنگامیکه پدرش نامه را خواند گفت:" پسرم مگر تو را هم به جبهه می برند با توجه به سن کمی که داشت." گفت:" شما امضاء کنید. یا مرا به جبهه می برند یا نمی برند." من که تازه متوجه محتوای نامه شده بودم گفتم:" مگر جنگ شده؟" ـ هنوز اوایل انقلاب بود و جنگ تحمیلی شروع نشده بود ولی در کردستان ضد انقلاب و منافقین شورشهایی می کردند. ـ مسعود گفت:" بله در کردستان، سپاهیها را می کشند و امنیت را از مردن سلب کرده اند." بهرحال امضاء را گرفت و ساکش را بست و خداحافظی کرد و رفت. خیلی ناراحت بودم چرا که سنش کم بود، هنوز 16 سالش تمام نشده بود یک هفته ای نگذشته بود که برگشت. خیلی خوشحال شده بودم. گفتم:" رفتی و برگشتی؟" در حالی که ناراحتی در چهره اش نمایان بود گفت:" از بس گریه کردی و ناراحت بودی مرا نبردند؟" در حالی که می خواستم خوشحالی خود را پنهان کنم گفتم: چیه راستش را بگو برای چه نرفتی؟گفت:" گفته اند سنت کم است" برای اینکه بیشتر ناراحت نشود دیگر حرفی نزدم. روز بعد آمد و گفت:" مادر شناسنامة مرا بده برای مدرسه می خواهم." وقتی شناسنامه را گرفت گویا رفته بود و سنش را زیاد کرده بود. به خانه که برگشت دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. روز بعد هم به اتفاق پسر یکی از همسایه ها آزم کردستان شدند. مدتی بی خبر بودیم تا اینکه روزی پسر همسایمان که با مسعود به کردستان رفته بود را دیدم. گفتم:" حسین آقا. برگشتی." گفت:" بله تازه آمده ام" گفتم:" پس چرا مسعود نیامده" گفت:" او خودش مرا فرستاد و گفت من می خواهم اینجا بمانم" بهر حال چند شب بعد هم مسعود تماس گرفت و گفت:" مادر نمی دانی چقدر نذر و نیاز کردم که مرا در منطقه قبول کنند." نهایتا 40 روزی در کردستان ماند و بعد از آن هم جنگ تحمیلی شروع شد و از آنجا به جنوب رفت.