https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/176086
شناسه خبر: 176086
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۳۰
فقط بیست دقیقه
به نقل از همرزمان شهید: لیوان را دراز کرد به طرفش و گفت: «بیا مجید آقا این چایی رو بخور تا خستگیات در بره!»
مجید لیوان را گرفت و گفت: «من که خسته نیستم آقا ماشاالله، همهی کارا، روي دوش حاج مصطفی است.» ماشاالله قندان را از گوشهی سنگر برداشت و گفت: «راستی گفتی حاج مصطفی، الآن کجاست؟ من امروز ندیدیمش.» مجید دستش را به طرف قندان برد و گفت: «توي چادرِ رو به رویی خوابیده، تمام شب قبل رو بیدار مونده بود. از صبح تا حالا هم که رفته فاو و به همه آتیشبارا سر زده. سراغ یکیک بچّهها رفته. دیگه نایی براش نمونده.»
ماشاالله سرش را تکان داد و گفت: «امان از دست این مَرد. یه ذره به خودش استراحت نمیده. از وقتی فاو شیميایی شده، رنگش زرد و بیروح شده و چشماش به زور باز میمونند.»
ماشاالله تسبیح سیاه رنگی را که روی پتوی کنار دیوار افتاده بود برداشت و گفت: «دو هفته پیش بهم پیغام دادند که برم آبادان پیشش. رفتم تا نزدیکیای فاو، اونجا نبود، خواستم برم فاو که پیغام داد اونجا شیمیایی شده. گفت اینجا نیا! منتظر بمون، مییام پیشت. وقتی اومد سراغم دیدم ماشین باهاش نیست، از دور که مییومد خستگی از تنش میبارید، گردنش سیاه شده بود، اوّل نشناختمش، اومد پیشم و گفت: عابدی نسب ماشینتو بهم بده! گفتم: حاجی این سوّمین ماشینه که از من میخوای، پس ماشین قبلی چی شد؟! با صدای خستهای گفت: ماشین رو زدند، یکی دیگه میخوام! گفتم: باشه، یه ماشین دیگه تو انبار هست براتون مییارم. دستم رو گرفت و گفت: نه! ماشین نو نمیخوام. با التماس بهش گفتم: آخه برادر من، این حق توئه، همهی فرماندهها میتونند برا خودشون یه ماشین داشته باشن. امّا گوشش به این حرفها بدهکار نبود، بازوی من رو محکم گرفت و گفت: ببین برادر، نمیخوام از انبار ماشین نو برام بیاری! خلاصه از ما اصرار و از اون انکار. بالاخره بهش گفتم: ماشین کهنه نداریم، شما هم که اون طرف به این ماشین احتیاج دارید، تا این که با اصرار زیاد قبول کرد.»
مجید نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «ماشاالله نگاه کن ببین این حاج مصطفی نیست، اونجا ایستاده؟!»
ماشاالله سرش را كمي به عقب چرخاند و گفت: «کجا، کجا رو میگی؟!»
مجيد دستش را جلو دراز کرد و گفت: «اونجا رو میگم بابا، همون که کنار تانکر آب وايساده!» ماشاالله از جا بلند شد و گفت: «آره خودشه، مثل اینکه میخواد وضو بگیره.» بعد به آسمان نگاه کرد و گفت: «وقت نماز ظهره، بیا بریم! حالا حاجی میایسته به نماز!»
مجيد دستش را به زانو گرفت و از جا بلند شد، بعد نگاهی به ماشاالله انداخت و گفت: «میبینی، فقط بیست دقیقه خوابیده، موقع نماز که میشه دیگه خواب براش معنایی نداره، چند روزم که نخوابیده باشه برا نماز از خواب بیدار میشه.»