https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/176826

شناسه خبر: 176826
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۴۰

عشق شهادت

راوی حسین صالحی تبار: به یاد دارم که آقای پیرامی به لشکر ویژة شهدا اعزام شد و پس از چند روز من نیز به آن مقرمنتقل شدم زمانی که من وارد لشکر شدم ایشان جانشین گردان بود و فرمانده گردان شهید جابری در حال مرخصی بود و ایام، ایام ماه مبارک رمضان بود. عراق به خاک ما پاتک زده بود و به همین جهت آقای پیرامی به همراه تعدادی از نیروها در خط بود. من بعد از مستقر شدن در لشکر با نیروهای دیگر به خط اعزام شدیم، وقتی وارد منطقه شدیم، متوجه شدیم که تعدادی از بچه ها شهید شدند و در قله های برفی مانده اند و با تلاش، برادران توانسته بودند تعدادی از جنازه های شهدا را از قله به پایین بیاورند و تعدادی هم در آنجا مانده بودند که قادر به جمع آوری آنها نبودند. وقتی شهید جابری این خبر را شنید از عقبه خودش را به کردستان رساند ـ و تصمیم گرفت به هر شکلی که هست جنازه ها را از آن منطقه به عقب بکشاند ولی تلاش ایشان هم بی ثمر ماند و جنازة عده ای از شهدا بالای قله برای مدتها ماند ـ ایشان وقتی بنده را دید گفت:" آقای پیرامی کجاست شما او را ندیدید من می خواهم انشاء الله او را داماد کنم." من گفتم: ایشان دیگر به خواستة قلبی خودش رسیده است و با شنیدن این حرف شهید جابری بسیار متأ ثر شد. بدین ترتیب جنازة آقای پیرامی مدت دو سال در زیر برفها بر روی قله ماند و بعد از دو سال که جنازة ایشان را آوردند چهرة ایشان مانند گذشته بسیار شاد بود. چفیه مشکی بر دور گردنش مشاهده کردم و خنده ای شیرین بر لبانش بود. یکباره به یاد گفته های او افتادم که گفت:" یک بار آرزو کن که برنگردی." بالأخره جنازة ایشان در شهر نهبندان به خاک سپرده شد. وقتی من برای مجلس ترحیم ایشان به نهبندان رفتم و سالنی را که قبل از شهادت او در منزلشان دیده بودم به یاد گفتة مادر ایشان افتادم که گفت:" حسین آن را برای دامادیش ساخته است، و به یاد گفتة او افتادم که گفت:" مجلس دامادیم را می خواهم در سالنی که خودم ساختم بگیرم." که بعد مجلس شهادت او در همانجا برگزار شد.