https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/177163
شناسه خبر: 177163
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۴۴
خاطرات بعد از مجروحیت
به روایت از مرضیه علیزاده : دفعه ی سوم که محمدرضا به جبهه رفت دیدیم که دیر کرد و نامه ای هم از ایشان نیامد خیلی دلواپس شدیم این بچه تیر خورده بود به بازویش و این بچه نیامد. خدایا نمی دانم توی کدام بیمارستان بستری بود. دسترسی نداشته بود که با ما تماس بگیرد یک روز نزدیک اذان صبح بود که آمد و زنگ زد دیگر هراسان پاشدیم و از پله ها رفتم پایین و دیدم اورکتش تنش است و یک دستش توی آستین و دست دیگرش بیرون از آستین بود. پرسیدم چرا دست دیگرت توی آستین نیست گفت: هیچ چی همین جوری انداختم روی شانه ام و من کنجکاو شدم که چرا این دستت این جوری است. دستم زخمی شده گفتم من که می دانم چه طوری است گفتم خوابت دیدم که تو مجروح شدی . خواب دیدم که این بچه به یک کناری افتاده و توی خواب دیدم که این دستش تیر خورده و گفت: چیزی نیست ناراحت نشوی بعد هم که ایشان را دیدم همان دستی که در خواب دیده بودم مجروح بود.