https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/177182
شناسه خبر: 177182
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۴۴
عشق به جهاد
به روایت از راضیه ابراهیم زاده : یکبار که همسرم محمد رضا به مرخصی آمده بود ما در اسفراین زندگی می کردیم و خواهرانش پیش ما آمده بودند و ایشان بعد از دو سه روز به ما گفت: همسر و خواهران عزیز من فردا دوباره به جبهه می روم از شما خواهش می کنم که از رفتن من به به جبهه جلوگیری نکنید. روز بعد ایشان داخل اتاقش که به کمک دو خواهرش در را قفل کردیم و زندانی اش کردیم تا نتواند برود جبهه. در حیاط نشسته بودیم که یک مرتبه دیدم در حیاط باز شد. همسرم محمد رضا بود گفت: اگر دست و پایم را به زنجیر ببندید باز هم به جبهه می روم می خواستیم جلو برویم گفت: جلو نیایید و گرنه دیگر بر نمی گردم. گفتم: پس کفش هایت کجاست؟ بیا کفش هایت را بپوش. بعد برو ولی ایشان پا برهنه به جبهه رفت.