https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/177184

شناسه خبر: 177184
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۴۴

عشق به جهاد

به روایت از مریم پورحسن : یکدفعه که برادرم محمد رضا به مرخصی آمده بود بعد از چند روز دوباره ساکش را آماده کرد و خواست به جبهه برود من در حیاط ایستاده بودم، به من گفت: خواهر جان کاری نداری می خواهم به جبهه بروم. گفتم: تازه به مرخصی آمدی کجا می خواهی بروی؟ گفت: سنگرها الان خالی است و باید هر چه زودتر به جبهه بروم. گفتم: پس چه موقع می خواهی ازدواج کنی؟ گفت: خواهر جان اصلا صحبتش را بکن هنوز خیلی زود است من زن دارم و اسلحه های من همان زنم است و تا زمانی که اسلحه در دست دارم ازدواج نمی کنم. هر موقع جنگ تمام شد آن وقت تصمیم می گیرم و خداحافظی کرد و رفت و مرخصی بعدی که آمد به اصرار پدر و مادرم ازدواج کرد و دوباره به جبهه رفت.