https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/177188
شناسه خبر: 177188
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۴۴
محبت و مهربانی
به روایت از معصومه پورحسن : هنگامی که برادرم محمد رضا خواست به جبهه برود آن زمان ما برق نداشتیم و در یکی از شب هایی که میخواستیم برویم برای گوسفندان از لب رودخانه آب بیاوریم من هم با ایشان می رفتم و چون تاریک بود چراغ ار در دستم نگه می داشتم تا ایشان جلویش را ببیند و آب بردارد وقتی می خواستیم که برویم . ایشان به من گفت : خواهر عزیز تو راضی هستی که من به جبهه بروم .گفتم: هر چه پدر و مادر می گویند همان درست است . گفتم: اگر شما به جبهه بروید چه کسی می خواهد گوسفندان را نگهداری کند؟ گفت : خدا بزرگ است . وقتی رفتیم لب رودخانه آب برداریم من چراغ را نگه داشتم تا ایشان آب بردارد که ایشان مقداری آب روی من ریخت من هم ناراحت شدم و به طرف خانه آمدم در بین راه آمد و مرا راضی کرد که بیایم و چراغ را نگه دارم تا او آب بردارد و آمدیم و آب برداشتیم و به خانه برگشتیم .