https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/177190

شناسه خبر: 177190
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۴۴

محبوبیت شهید نزد دیگزان

به روایت از رمضانعلی پور هاشم : به خاطر دارم آن زمان من هنوز به جبهه نمی رفتم یک روز محمد رضا پور حسن همه روستایی به خانه ما آمد تا نامه ی مادرم را بدست برادرم که در جبهه بود برساند وقتی وارد خانه شد . مادرم به ایشان گفت : خیلی خوش آمدی یادم هست هر وقت ایشان به خانه ی ما می آمد مادرم می گفت : بوی پسرش را میدهد . خلاصه وقتی مادرم نامه را به محمد رضا داد به او گفت : این نامه را به پسرم برسان و به او بگو مادرت خیلی دلتنگش است هر چه سریعتر برگردد و شروع کرد به گریه کردن .ایشان با عصبانیت گفت : مادرجان این چه حرفی است که شما می زنید ما ها باید در جبهه بمانیم و سنگرها را خالی نگذاریم آن وقت شما این حرف را می زنید این بار که من رفتم . اگر دوباره برگشتم ، پسران دیگرت را آماده کن تا آنها را هم همراه خودم به جبهه ببرم . چون به آنها خیلی احتیاج داریم و رفت .سری بعدی که برگشت من هم همراه ایشان به جبهه رفتم آن وقت فهمیدم که ایشان چه می گوید .