https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/177267
شناسه خبر: 177267
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۴۵
موش خرماییها
به نقل از اقوام شهید: سیزده سال بیشتر نداشتم؛ اما خیلی علاقهمند بودم به جبهه بروم. محمدرضا پسرعموی پدرم بود و در جبهه فرماندهی توپخانه را به عهده داشت. یک بار که آمد مرخصی، به او گفتم: «من هم دوست دارم بیایم جبهه!» جواب داد: «به وقتش میآیی». گفتم: «نه، همین الان دوست دارم بیایم!» اجازهام را از پدرم گرفت و مرا با خودش برد اهواز. در پایگاه کنار بچههای توپخانه ماندم. او رفت و یک هفته بعد برگشت. با ناراحتی گفتم: «من که نمیخواستم اهواز را ببینم! میخواهم بروم خط!» قبول نکرد. دوباره اصرار کردم که فقط برای دیدن میآیم. راضی شد و مرا با خودش برد.
در بین نیزارهای جزیرۀ مجنون، سنگرهایی درست کرده بودند با ظرفیت پنج شش نفر. شب که خوابیدیم دیدم از سقف سنگر موش خرماییهای بزرگی رژه میروند. از ترس تا صبح خوابم نبرد. به خودم گفتم: «عجب غلطی کردم! کاش مرا بر میگرداند عقب.» صبح که شد صدایم کرد که برویم. بدون هیچ حرفی راه افتادم و اصلاً به روی خودم نیاوردم که چقدر ترسیده بودم.