https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/178356

شناسه خبر: 178356
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۷:۵۹

توجه به خانواده

راوی عید محمد بهره مند : یک روز که من و غلامعلی برای شخم زدن به بیرون از ده رفته بودیم نوبت او تمام شد و خوابید در همین فاصله پدرم آمد و گفت: بیا برویم گفتم باشد. برادرم بیدار شود. گفت: بگذار بخوابد خسته است. من و پدرم رفتیم اما وقتی بر گشتیم با چهره بر افروخته و نگران او روبرو شدیم. او بسیار نگران بود. همه جا را بدنبال ما گشته بود و فکر کرده بود من به داخل پرتگاه افتاده ام. اما وقتی مرا دید به جای اینکه مرا دعوا کند دستهایش را روی شانه ام گذاشت و گفت: هر وقت خواستی جایی بروی اول مرا در جریان بگذار چون خیلی دلواپس شده بودم.