https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/186006
شناسه خبر: 186006
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۳۰
شجاعت و شهامت
راوی سیدهاشم آراسته: شب اولى که وارد خط شدیم برایمان مکان نا آشنائى بود شخصى گفت: روبه روى ما عراقىها هستند و ما در دل آنها هستیم. مسئولمان مرا مامور کرد که برفراز تپهاى بروم و در آنجا سنگر گرفته و نگهبانى دهم. ساعت 3 نیمه شب تیر بار ژ 3 را برداشتم و به بلنداى تپه رفتم در جلوى تپه سنگر آمادهاى رو به دشمن دیدم و چون نمىدانستم دشمن کدام طرف است آن را انتخاب نمودم اسلحه را داخل سنگر گذاشتم و برگشتم لولهاى اضافى همراه با کیسهاى خشاب برداشته و به داخل سنگر رفتم 6 کیسه شن جلوى سنگر در سه ردیف گذاشته شده بود. تا ساعت 6 صبح نگهبانى دادم. بعد از خواندن نماز صبح منتظر روشن شدن هوا بودم. چون مسؤولمان گفته بود، تا نگهبانى به جایت نفرستادم برنگردى، اجازه خالى کردن سنگر را نداشتم. تحدود 20 تا 30 دقیقه خوابم برد. وقتى چشمم را باز کردم، دیدم خورشید درآمده است. جلو خود را به آرامى نگاه کردم در 30 متر جلوتر دو جیپ 106 و دو تانک ایرانى بودند و کسى آنجا نبود. برادران ارتشى آنها را سه روز قبل آنجا ترک کرده بودند و فرار کرده بودند. کمى دقت کردم دیدم در 300 یا 400 مترى سمت راستم، 13 یا 14 عراقى به آرامى سنگر مىسازند و مهمات حمل مىکنند. تیر باز را برداشتم و به سویشان تیراندازى کردم. همه خوابیدند و ناگهان آتش شدید دشمن بر روى سنگرم باریدن گرفت. شاید بیش از 20 دقیقه به طرف من آتش گشودند با تیرهاى تک تیرانداز ردیف اول کیسهها خالى شد. من زمین را کمى گود کردم و دراز کشیدم. سرم را بالا آوردم و صحنه قبل را مشاهده کردم. مىخواستم تیراندازى کم ولى لوله اسلحه گیر کرده بود. فوراً لوله را عوض کردم ولى باز هم اسلحه گیر کرد. کم کم ردیف دوم کیسهها نیز خالى شد. با خود گفتم: خدایا نه مىتوانم سنگر را خالى کنم و نه مىتوانم ساکت بنشینم. ساعتى گذشت و فقط تک تیرانداز گاهى تیراندازى مىکرد. خورشید بوسط آسمان رسیده بود و من از دیشب نه آبى خورده بودم و نه غذایى. کسى به کمکم نیامد. البته کسى نمىتوانست به کمک بیاید چون من به جاى اینکه در پشت تپه سنگر مىگرفتم، 100 متر پایینتر از تپه رو به دشمن را انتخاب کرده بودم. سرم را آهسته بالا آوردم و نگاهى به دشمن انداختم. زیرم در 70 مترى تپه شخصى اسلحه به دست، در حال سینه خیز به طرف من است. با خود گفتم صبر مىکنم، جلو بیاید و با نارنجک او را مىکشم. ناگهان بچهها از سمت چپ و راست من به سوى او تیراندازى کردند. او با صداى بلند مىگفت: نزنید. نزنید من ایرانى هستم. بچهها تیراندازى نکردند و او خود را به بچهها رسانید و بچهها او را به آنطرف خط برده بودند. بعدا بچهها گفتند که او سربازى بوده که سه روز پیش در جلوى تانکها زخمى مىشود و جا مىماند و مدت سه روز در بین عراق و ایران بسر مىبرد و نمىداند کدام طرف دشمن و کدام طرف خودى هستند و با تیراندازى تو فهمیده بود که اینطرف ایرانیها هستند و او یک پایش قطع شده بودو مدت سه روز با آب قمقمهاى بسر برده بود. به هر حال من با خودم گفنم تا شب که نمىتوانم اینجا طاقت بیاورم. باید هر طور شده خود را به بچهها در آنطرف تپه برسانم. اسلحه را در سنگر گذاشتم و با خواندن آیة الکرسى و با توکل بخدا بلند شدم و با سرعتى زیاد تپه را دور زدم. چند تا آر پى جى به طرفم زده شد و تک تیرانداز هم شروع به تیراندازى کرد ولى تیرها به من اصابت نکردند من به یارى خدا خودم را به سلامت به آنطرف رساندم و بعد از یک دعواى جانانه با مسؤولان در سنگرى رفتم و خوابیدم.