https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/199159
شناسه خبر: 199159
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۱۹
خبر شهادت
به روایت از معصومه سلامی : زنگ درب منزلمان به صدا در آمد، درب را باز کردم، چند نفر از برادران سپاه پشت در ایستاده بودند بعد از سلام و احوالپرسی گفتند: ازآقای دهقان چه خبری دارید؟ گفتم: خبری ندارم، اگر خبری هم باشد در دست شماست. گفتند: آقای دهقان در منطقه هستند وحالشان هم خوب است. گفتم: نه، اگر اتفاقی افتاده به من بگوئید. اگر مجروح یا شهید شده بگوئید. آدرس خانه پدرم را خواستند، گفتم: موضوع چیست؟ من که می دانم آقای دهقان شهید شده، به من الهام شده که ایشان شهید شده است. موضوع را بگوئید. گفتند: چیزی نیست. بعد از اینکه اینها رفتند یکی از برادران روحانی با برادران سپاه به طرف ماشین رفتند من که گوشه دیوار ایستاده بودم، به صحبتهای آنها گوش میدادم که می گفتند: ما آمده ایم تا خانواده ایشان را دلداری بدهیم اما مثل اینکه اینها موضوع را از قبل می دانستند ولی از کجا فهمیده اند آقای دهقان شهید شده است. من که این حرف را شنیدم، جلو رفتم و گفتم: پس شهید شده و شما نمی خواهید چیزی به ما بگوئید. آنها برگشتند و به من نگاه کردند وگفتند: نه خانم دهقان، موضوع درباره شما نیست درباره فرد دیگری است. برادران سپاه رفتند. صبح فردا بود که پدرم به منزل ماآمد، فصل امتحانات بچه ها بود. دیدم پدرم گریه میکند، اشاره کردم آقا جان گریه نکنید، بچه ها نمی دانند و امروز هم امتحان دارند نمی خواهم الان بچه ها متوجه شوند چونکه ناراحت می شوند و لطمه به درسشان میخورد از طرفی معلوم نیست، تشییع جنازه امروز باشد یا فردا. پدرم قبول کرد و چیزی نگفت. بچه ها تازه از خواب بیدار شده بودند که عمویشان از راه رسید ومی خواست قاب عکس برادرش را ببرد. پسر کوچکترم پرسید: مادر، مگر بابا شهید شده است؟ گفتم: نه، برای چه. گفت: پس چرا عمو آمده تا عکس بابا را ببرد؟ گفتم، خوب شاید لازم دارد. گفت: هر که بابایش شهید می شود عکسش را می برند و بزرگ می کنند، مگر بابا شهید شده است. گفتم: نه، عکس را برده بزرگ کند برای منزل خودشان. بچه ها صبحانه خوردند و راهی مدرسه شدند، پدرم گفت: دیروز صبح آمدند و درب منزل و گفتند: محمد شهید شده است، موضوع را به نحوی به خانواده پدرش خبر دهید تا به معراج بروند. پسر دایی ام با ماشین یکی از اقوام به روستای خانواده همسرم رفتند و پدر محمد را آوردند و با هم به معراج رفتیم. دیر شده بود و موقع نماز که به معراج رسیدیم، در معراج را بسته بودند وکسی را به داخل راه نمی دادند. همان روز 22 شهید دیگر آورده بودند. پیکرها را سوار ماشین کرده تا برای تشییع جنازه به مسجد بنا ها ببرند. یکی از برادران سپاه به نام آقای جعفری که از دوستان همسرم بودند رفتند و درب را باز کردند. وقتی داخل معراج رفتیم. تنها دو پیکر در معراج بود، یکی شهید ما بود و یکی شهید خانواده دیگری. شهیدی بود که بیشتر بدنش سوخته بود و وضع مناسبی نداشت. به ما گفتند: شما ناراحت نباشید شهید شما سالم است. بچه ها، پدرم، پدر محمد، خواهر و برادرانش، دوستان و فامیل همه آنجا بودند، هنوز در تابوت را باز نکرده بودیم. با خودم گفتم: خدایا، الان که در تابوت را باز کنم، همسرم چه وضعی دارد، آیا پا دارد؟ سردارد؟ در تابوت را که باز کردم، روحیه ام عوض شد، بچه ها جلو آمدند، پدرم گفت: شما کنار بیائید تا اول پدر و خواهر و برادرش پیکر را ببینند. بعد شما جلو بروید. گفتم:نه و جلو رفتم، صورتش را بوسیدم و با او صحبت کردم. بچه ها نیز برای آخرین بار، چهره آرام پدر را مشاهده کردند و برای همیشه با او خداحافظی کردند.