https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/199160

شناسه خبر: 199160
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۱۹

تشییع جنازه

به روایت از جعفر دهقان : قرار بود به معراج برویم. من که سن و سال کمی داشتم، زیاد سر در نمی آوردم که منظور از معراج چیست؟ فقط می دانستم که برای دیدن پدر می رویم. سوار مینی بوس شدیم تا به معراج برویم. وقتی می خواستیم داخل معراج برویم کسی را راه نمی دادند و در معراج را بسته بودند. قرار بود پیکر شهداء را به وسیله ماشین به مکان دیگری منتقل کنند. آقای جعفری که از دوستان پدرم بود از بالای در، داخل رفت و در را باز کرد همراه با چند خانواده شهید دیگر که آنجا بودند به داخل معراج رفتیم ماشین در حال رفتن بود که آقای جعفری جلو ماشین را گرفت. در ماشین را باز کردیم و پیکر را پایین آوردیم. بالای تابوت پدرم ایستاده بودم و هر لحظه منتظر باز شدن آن بودنم. خدایا پدرم چه شکلی دارد اصلاً داخل تابوت است. از کجا معلوم که پدر من باشد خدا خدا می کردیم، پیکری که داخل تابوت است پدر ما نباشد و بگوییم این پدر ما نیست شاید مجروح یا مفقود شده و خوشحال شویم و برگردیم. بعد از چند لحظه مسئول آنجا آمد و تابوت را باز کرد به محض اینکه چشمانمان به چهره پدر افتاد ماندیم چه بگوییم. تمام بدنش غرق خون بود و با چفیه اش دور کمرش را بسته بودند. هنوز بدنش گرم بود و از پشت گردنش خون می آمد. هنوز فکر می کردیم پدر زنده است. چهره اش نشان از همان وقار و سنگینی و ابهت همیشگی داشت. مانده بودیم پیش پدر از خود ضعف نشان دهیم. یادم هست زمانیکه آقای اکبری - همسایمان - شهید شده بود بچه هایش گریه می کردند پدرم می گفت: ببینید پسرش گریه می کند. اگر دشمن بفهمد، خوشحال می شود و می گوید ما اینها را کشتیم و شهید کردیم. وقتی حرفهای پدرم را به یاد می آوردم، مانده بودم گریه کنم یا اینکه ساکت بمانم.