https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/209368

شناسه خبر: 209368
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۴۳

بدون عنوان

حميد عسگري :من به اتّفاق دوستمان ,محراب که بعد شهيد شد ,در يكي از محورهاي عمليّاتي بودم .سردارشهيد كاوه از قرارگاه كار هدايت را انجام مي داد . يك دفعه متوجّه مي شود كه اطراف قرارگاه صداي تيراندازي مي آيد . اوبا شهيد منفردي و يزداني كه هر دو از دوستان صميمي و فرماندة گردان بودند ,بلافاصله از قرارگاه بيرون آمده و با نظر كاوه به دنبال اين ها مي روند تا جايي كه به صورت يك نعل اسبي دور مي زنند و در محاصره قرار مي گيرند .فقط يك راه برگشت بود. در آن لحظه دندانهايش را محكم به هم فشارمي داد ومي گفت : شما برويد ، من هستم . شهيد منفردي گفت : من ديدم كاوه را از دست مي دهيم , زير خم كاوه رفتم و روي كولم انداختم و فرار کردم .كاوه به او مي گويد : لا مذهب مرا زمين بگذار . من كاوه را زمين گذاشتم ، ديدم تيراندازي است . بچّه ها تيراندازي مي كردند تا من كاوه را عقب ببرم . آقاي اصغرزاده در همين عمليّات اسير مي شود . ضدّ انقلاب مي گويد : كاوه را گرفتيم . اصغرزاده مي گفت : يك لحظه به ذهنم رسيد كه مي شود از غفلت اين ها استفاده كرد . تا آن ها مي خواهند اسلحه بكشند ، مي رود درون جوي آب روي سرش خاشاك مي ريزد مي گفت : از بالاي سرم عبور كردند . ولي پيدايم نكردند . تا شب در آنجا مي ماند و بعد بلند مي شود و خودش را به مقر مي رساند .