https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/219082

شناسه خبر: 219082
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۹:۵۴

توکل به خداوند

به روایت از ربابه نیکنام : سمیه دخترمان مریضی سختی گرفته بود هنگامیکه حسن آقا از جبهه آمد جریان مریضی سمیه را برای ایشان بازگو کردم . در جوابم گفت: او را به خدا می سپارم گفتم : من می ترسم خدای ناکرده از بین برود گفت : نه هیچ کار نمی شود من می روم گوسفندی می گیرم ونذر سمیه می کنم انشاءا… که حالش خوب می شود. درهمان اتاق که صحبت می کردیم علی پسرمان در حال درس خواندن بود حسن آقا نظری به او کرد و گفت : علی آقا بابا تو کلاس پنجمی مردی شدی با شنیدن این حرف گریه ام گرفت و گفتم : شما آنقدر به فکر جبهه و جنگ هستی که حتی متوجه بزرگ شدن فرزندانت هم نیستی اصلاً نمی دانی فرزندانت چطور بزرگ می شوند . گفت : زیرا من پشتم به تو گرم است بعد از خدا و 12 امام فرزندانم را به تو می سپارم آنطور که خدا و پیغمبر اسلام می خواهد اینها را تربیت کن گفتم : کاش خداوند ذره ای از روحیه ای که به شما داده است به من هم می داد گفت: من دعا می کنم خداوند به شما روحیه وصبر بدهد .