https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/223110

شناسه خبر: 223110
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۱:۱۸

خاطرات سیاسی

به روایت از احمد رهتابچیان : یک روز نشسته بودیم و از خاطرات دوران انقلاب تعریف می کردیم . رسیدیم به اینجا که یک روز ظهر بود که ما از تظاهرات داشتیم می آمدیم. گفتند: یک نفر الان اینجا تیر خورد گفت: بردنش ما هم یک کمی پیگیری کردیم گفتند کسی شهید نشده است. بعد محمدحسین بصیر گفت: آقا آن کسی که آن جا تیر خورده من بودم . پرسیدم : چه جوری شد ؟ گفت : همان طور که داشتیم تظاهرات می کردیم و گریز و فرار بود و تیراندازی می کردند ما هم فرار می کردیم می رفتیم و می آمدیم . گاز اشک آور بود که رد و بدل می شد . می گفت: سر چهارراه آمده بودیم پناه گرفته بودیم . دیدم یک چیزی خورد به اینجایم نگو که آخرین برد ژ3 بوده و به ایشان اصابت کرده بود. بعد مرا به بیمارستان بردند. اول فکر کردم که شهید شدم بعد دیدم نه زنده هستم .