https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/225951
شناسه خبر: 225951
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۱:۵۶
لحظه و نحوه شهادت
راوی حسن جمشیدی: یادم می آید در عملیات خیبر که برادر محمد حسین مهاجر مسئول محور شهر القرنه بود من هم به عنوان مسئول محورمخابرات در خدمت ایشان بودم ما از صبح روز سوم اسفند با قایق به قصد نفوذ به دل نیروهای دشمن با قایق حرکت کردیم درقایق من وکمکم و قایقران را ایشان بودیم . وقتی جاده های آبی وراه آبها را پشت سر گذاشتیم شب به منطقه ای به نام ریگ رز رسیدیم ایشان روحیات عجیبی داشت و می توان گفت تقریباً در همان لحظاتی که در قایق نشسته بودیم ایشان مسائل جنگ را برای ما مطرح وتوجیه کرد قایقران قایق را به طرفهای مختلف هدایت می کرد برادر مهاجر با مسئولین گردانها و دسته ها هماهنگی کند که کجاقراربگیرند واگریک موقع با نیروهای گشتی عراق مواجه شدند که کمین بگیرد که برای کمی جلوتر مشکلی پیش نیاید برادر محمد حسین مهاجر اقداماتی را که در جهت پیشبرد هدف لازم بود انجام شود را گوشزد می کرد ودر کنار این صحبت ها فقط صحبت های تخصصی جنگ بود که ما چه باید بکنیم با کی چه ارتباطی برقرار کنیم وفلان گردان باید چکار کند و… یکی از خصوصیاتی که برادر مهاجر داشت این بود که می گفت : اگررفتیم در فلان قسمت و با نیروی ویژه عراقی مواجه شدیم یااحتمال شکستی بود باید اینجوری عمل کنیم که این را به قول معروف پادزهر بزنیم یا خلاف حرکتشان عمل کنیم که بتوانیم به آنها فائق شویم اگر نشد این کار را بکنیم اگر ازاین راه رفتیم و به این نتیجه رسیدیم اینطوری عمل کنیم که بتوانیم این راه را جبران کنیم یعنی ایشان طوری نبود که به فکر این باشد که فقط بگوید این کار را بکنید وبعد هم برود دنبال کار خودش و نیرودر یک کار انجام شده قراربگیرد بالاخره به نزدیک خشکی که رسیدیم قایقرانها قایق هارا خاموش کردند ومقداری از راه را با پارو ومقدار دیگری از راه را که حتی نمی شد پارو زد که یک دفعه صدا ایجاد نشود با دست پارو زدیم و قایق را یواش یواش به جلو هل می دادیم بعد هم به نقطه ای رسیدیم که دیدیم نیاز است حتی بچه ها پیاده بشوند وپیاده در آب حرکت کنند وبروند آنجا سه تا از بچه های عملیات ویژه وسط آب از قایق ها پیاده شدند وشناکنان خودشان رابه دژ نیوهای عراقی که روشن بود رساندند و عملیات پاکسازی را انجام دادند که بچه های دیگر بتوانند راحت تر وارد منطقه شوند بعد که ما وارد منطقه شدیم دیدیم گروهی که باید توی شهر القرنه می رفت رفته و پل القرنه را هم گرفته است ولی ارتباط قطع شده برادر محمد حسین مهاجر با من مشورت کرد و گفت : حالا چه باید بکنیم بعد گفتیم : بیاییم یک گروه حالا یا ایزایی یا پارتیزانی اسمش را بگذاریم تشکیل بدهیم که فقط کارشان آرپی جی زن باشد و حتی کلاشینکف با خودشون نبرند وفقط آرپی جی بردارند . برادر محمد حسین مهاجر از آقای پروانه خواستند که این کار را انجام دهند برادر پروانه هم سریع تمام نیروهای آرپی جی زن را جمع کرد و آمد که بفرستد دیدیم تانکهای عراقی توی منطقه آمدند چون این قضیه به درازا انجامید یعنی از این طرف با خود فرماندهی باید صحبت می کردیم که چه باید بکنیم و … دیگر برادر مهاجر طاقتش تمام شد و بی سیم را از من گرفت و در حالی که از نظر عصبی داشت از کنترل خارج می شد با بی سیم به سردار قلیباف گفت : مگر شما نگفته بودید که برایتان هلی کوپتر می فرستیم ؟ پس هلی کوپتر ها چی شد شهدا و مجروحین روی زمین مانده اند از طرفی بچه ها آذوقه ندارند ومهماتشان هم دارد تمام می شود به احتمال 5/99 درصد پیام از حالت کد ورمز خارج شد رادیویی شد و خیلی راحت برادر محمد حسین مهاجر و سردار قالیباف با بی سیم با هم صحبت می کردند به طوری که شنود دشمنی در آنجا که فعال کار می کرد با یک سیاست خیلی مرموزانه وحساب شده روی خط آمد و از این طرف سردار قالیباف را آرام کرد و از آن طرف هم به برادر محمد حسین مهاجر گفت : ما داریم با هلی کوپتر می آییم به خاطر اینکه الان بتوانیم هلی کوپتر را بنشانیم شما دستور بدهید که هیزم جمع کنند و آتش بزنند تا ما بتوانیم منطقه را شناسایی کنیم وبا هلی کوپتر بنشینیم این را خود شاهد بودیم که یک حالت ویژه خاصی پیش آمده بود یعنی دیگر از حالت جنگ ونظم وترتیب خارج شده بود و برادر مهاجر یک وضعیت خیلی بحرانی خاصی قرار گرفته بود که زود به نیروها می گفت : بروید علف جمع کنید آنها همه رفتند واز دور منطقه هیزم کندند ولی با توجه به اینکه شب بود وشبنم نشسته بود همه هیزمها خیس بود نیروهابا چه مصیبتی هیزمها را روی هم جمع کردند و کبریت زدند ولی چون خیس بود دود کرد و بعد هم آتش گرفت ومنطقه کاملاً لو رفت من با چشم های خودم دیدم که هلی کوپتر از پشت نیروها یعنی از سمت ایران هلی کوپتر جلوآمد ولی ننشست واز دور فقط نگاه می کرد که خوب ما احتمال می دادیم که نیروهای خودی هستند به همین خاطر آتش هیزمها را بیشتر کردیم و هی منطقه را باز می کردیم که هلی کوپتر بیاید و بنشیند هوا گرگ ومیش بود و فاصله هلی کوپتر با ما زیاد بود و ما نتوانستیم رنگ آن را تشخص بدهیم بعد از چند لحظه دیدیم هلی کوپتر به عقب برگشت و دور زد وازیک فاصله دوری رفت و توی نیروهای عراقی نشست آنموقع متوجه شدیم که عجب ما دور خوردیم نه از نظر فیزیکی بلکه فکر مون رو دور زده بودند وما را خام کردند . شنود آمد روی فرکانسمون وتمام حرفهای ما را شنیده و خودش هم به ما راهکار نشون داده که شما این کار را بکنید و ماهم ندانسته آتش روشن کردیم ونیروهای شناسایی دشمن بلند شد و آمد و قشنگ منطقه را شناسایی کرد ومتوجه شد که ما چقدر نیرو وامکانات داریم کدام قسمت ما ضعیف است واز کجا اگر حمله بشود ما می توانیم به اصطلاح مهار بشویم آنجا بود که متوجه شدیم دیگر باختیم ولی خوب باز خدا رحمت کند برادر محمد حسین مهاجر را به بچه ها گفت : بگویید گوشه های چپ وراست را پر کند که هیچ جایی برای نفوذ باز نماند بچه ها گوشه ها را پر کردند ولی خوب هوا خیلی سرد بود و بچه ها 24 ساعت بود که هیچی نخورده بودند و تقریباً می توان گفت : که روحیه ها شکست خورده بود که چرا آمده بودیم این طرف آب قایق رانها از بومی های این منطقه بودند که وحشت زده فرار کردند . نیروها این طرف آب بودند بعضی از نیروها که بی تابی می کردند برادرمحمد حسین مهاجر می رفت و در نهایت ملاطفت به آنها می گفت : آرام باشید ما اینجا پهلوی شما هستیم خاطرتان جمع باشد نمی گذاریم اتفاقی بیفتد و ازطرفی ایشان فرمانده ها ، بچه های معاون دسته ها ، معاون گردانها ومسئول گردانها ومسئول دسته ها را آرام می کرد و به آنها می گفت : در جای خودتان بنشینید و نیروهایتان را نگه دارید دقت کنید همه چیز درست می شود هیچ مشکلی نیست الان نیرو کمکی و هلی کوپتر می آید ایشان در جایی که همه دراوج نگرانی بودند که الان چه اتفاقی خواهد افتاد در نهایت آرامش ولی در درون متلاطم به طوری که گوشهایش قرمز شده بود سعی می کرد که خودش را آرام جلوه بدهد و سعی می کرد نگرانی وناراحتی واسترسش باعث تضعیف روحیه و یا مکدر شدن نیروها تحت امرش از رده مسئولیت تا رده فرمانبری تاثیر منفی نگذارد . یعنی در تمام برخورد ها به نیروها روحیه می داد هر قایقی که از کنار ما رد می شد ایشان به آنها می گفت: دعای توسل فراموش نشود بیکار ننیشینید باز به قایق بعدی می گفت : صلوات فراموش نشود باهم صحبت اضافه نکنید سعی کنید زیارتهای عاشورا ، امین ا… توسل و … بخوانید ما صاحب داریم امام زمان (عج) صاحب ما است امام زمان (عج) ناظر بر اعمال ماست شما نیروهای امام رضا (ع) هستید امام رضا(ع) دارد شما را نظاره می کند امام رضا (ع) حمایتتون می کند شما هاغریب نیستید برادر محمد حسین مهاجر که دائم به نیروها که در قایق بودند و رد می شود این صحبت ها را می کرد و خودش هم سعی می کرد که عمل بکند شاهد بودم که ایشان چندین مرتبه دعای توسل راآنجاخواند به یاد دارم لحظات آخر بود که سردار قالیباف با بی سیم به ایشان گفت : حسین پاشو بیا عقب برادر حسین مهاجر هم خیلی آرام به برادر قالیباف گفت : چشم ولی به طرف من برگشت وبه من گفت: حسن تو اگر می خواهی به عقب بروی می توانی بروی من هستم من در جواب ایشان گفتم : حسین جان آقای قالیباف به شما گفت : بیا عقب حالا شما به من می گویی اگر می خوهی به عقب بروی می توانی اولاً تا آنجایی که تو بروی من هم می آیم چون باید بیایم من تورا تنها نمی گذارم دوم اینکه من هم در خط در مقابل نیروهای مخابراتی مسئولیتی دارم مطلب بعد اینکه اگر ازدیدگاه شما بازگشت به عقب خط خلاف شئونات اخلاقی است و حداقل از نظر روحیه مضر ومخل وضعیت کنونی جبهه است خوب این را من هم درک می کنم پس نیاز به این نیست که بخواهی مرا راهنمایی کنی که به عقب بروم شاید نظر برادر محمد حسین مهاجر از این حرف این بود که بلاتشبیه مانند امام حسین (ع) که درصحرای کربلا شب عاشورا چراغهای خیام را خاموش کردند وبه آنهاییکه با ایشان به کربلا آمده بودندگفتند : که الان در تاریکی شب هر کسی می خواهد برود برود من هستم و در کربلا به شهادت خواهم رسید به هر حال ما در آنجا ماندیم و به کار خود ادامه دادیم این طرف کانال یک دژ که می گذشتیم یک کانال آبی بود که نیروهای عراقی اینجا کرده بودند که اگر عقب نشینی کردند نیروهای ایرانی را در کانال آب بیندازند تا نتوانند از آنجا پیشرفت بیشتری داشته باشند ولی غافل از این بودند که کسی که 30 کیلومتر آب را پشت سر می گذارد دو مترکانال برایش معنی ندارد مثل اینکه توپچی را ازترقه بترسانند من و برادر مهاجر حتی یک دانه نارنجک دستی نداشتیم که به سوی دشمن پرتاب کنیم حسین آمد و آن طرف کانال نشست و گفت : من می نشینم بعد از نفر سمت راست یک سر نیزه گرفتیم و در حالتی که در تیررس دشمن بودیم شروع کردیم به سرنیزه به کندن زمینی که با کلنگ کنده نمی شد فقط به اندازه یک وجب توانستیم زمین را گود کنیم بعد داخل آن نشستیم ایشان از صبح به بچه ها گفته بود که ما پهلوی شما هستیم چون دائم در تردد بودیم سر و ته خط را با قایق از توی آب چک کردیم سر خط که می رفتیم بچه ها می گفتند : شما دارید می روید عقب برادر محمد حسین مهاجر به آنها می گفت: نه ما پهلوی شماهستیم ته خط که می آمدیم ته خطی ها می گفتند : شما دارید می روید عقب ؟ می گفتیم : ماهستیم دوباره به شما سرمی زنیم وسط که می آمدیم به ما می گفتند : شما دارید می روید عقب؟ می گفتیم : نه ما هستیم و دوباره به شما سر می زنیم قایقران ما هم که می خواست برود با پلوتیک نگهش داشتیم بنده خدا را آزاد نکردیم که برود . برادرمهاجر گفت : ما به این بچه ها قول دادیم که با اینها باشیم به اندازه وظیفه شرعی مون که باید توی جبهه حضور داشته باشیم بماند از تعهدمات که خون ما باید اگر می خواهد ریخته شود در جبهه ریخته شود ما نیامدیم شهید بشویم نیامدیم خون بدیم ما آمدیم جون بگیریم ما آمدیم بکشیم ما آمدیم تلاش کنیم برای اینکه به هدفمان برسیم هدف ما پیروزی است اگر خداوند تبارک و تعالی پیروزی ما را در شهادتمام رقم زد راضیم به رضای خودش آنجا برای مانقطه پیروزی است برای ما آنجا فتح است برای ما ریختن خون ما اگر رضای خدا در آن باشد نقطه اوج پیروزی است ایشان آمد و کنار بچه های گردان و دسته هایی که تحت امرش بودند نشست وگفت : من هم با شما هستم شهادت باشد همه باهم هستیم پیشروی هم اگر باشد اگر امکاناتش فراهم باشد باز هم باهم هستیم . درآن لحظاتی که آمدی توی خط و کنار بچه ها نشستیم هر کدام از نیروها یک سوالی از برادر محمدحسین مهاجر می کرد که مثلاًحسین چکار کنیم ایشان هم می گفت : فقط و فقط باید صبر کنیم تا هوا تاریک شود چون الان تقریباً از ظهر گذشته بود وبچه ها مهمات وآذوقه شان تمام شده بود برادرمهاجر یک اسلحه که مال یکی از شهدا بود و آن طرف افتاده بود برداشت وسریع خود را مسلح نمود من هم با لطبع اسلحه پیدا کردم وبرایخودم نگه داشتیم بعد دیدم که بچه ها دارند به عقب می روند یعنی از کانال خودشان را رد می کنند و به لب آب می روند من یک دفعه برگشتم و وقتی دیدم بچه ها دارند دور هم کپ می کنند به برادرمهاجر که حواسش به جلو بود که حرکات عراقی ها را در نظر بگیرد که چکار میکنند و پیشروی شان در چه حد است یعنی آنها ر چک می کرد ومحک می زد گفتم : برادر حسین بچه ها همه جمع شدند عقب خط اول خالی شده از طرفی همه عراقیها چون گوشه ما را خالی دیدند خدایشان لعنت کند یک خمپاره 60 برداشته بودند و از جناح راست ما یک کم بچه هاخالی کرده بودند کشیدند وسط وراحت پشت سرما قرار گرفتند و ازپشت خط اول ما را با خمپاره می زدند که من یک لحظه گفتم : وای چرا از پشت سر دارند ما را می زند که دیدم بچه های خود ما نیستند بلکه عراقی ها هستند که یکی از نیروهای عراقی آن را برداشته و می دوید وسریع مهمات می آورد و با آن شلیک می کردکه برادر مهاجر به یکی از بسیجیها گفت : اون رو خفه اش کن او هم یک آرپی جی برداشت و روبروی آن عراق ایستاد ودر نهایت شهامت تکبیر گفت و به طرف او شلیک کرد و به طوری که آر پی جی به وسط لوله ی خمپاره عراقی خورد که حتی خون اوبه زمین نریخت ومحو شد بعد از اینکه من گفتم : برادر حسین ، بچه ها کوچ کردند عقب ایشان یک نگاهی به عقب کرد وگفت : بگذار من بروم عقب ببینم چکار شده است بعد بلند شد و خیلی سریع ازکانال رد شد و به این ور کانال آمد از کانال که رد می شدیم یک دژی بود یک جاده ای بود که بلند تر ازهمه ی منطقه بود و بعد از دژ روی بود عراقی ها به طوری مسلط بودند که تا می دیدندیک پرنده می خواهد به روی دژ بپرد با تمام صلاحشان خط را زیر آتش می گرفتند. ولی حسین با یک حرکت خیلی ماهرانه و تمام چریکی از این طرف دژ مثل یک پرنده به آن طرف دژ رفت وطوری عمل کرد که حتی عراقیها فرصت آتش ریختن را پیدا نکردند قرارمان این بود که وقتی به آن ور دژ رسید سریع یک کاری بکند که من متوجه شوم که سالم رسیده ایشان هم به محض اینکه آن ور دژ رسید صدا زد و گفت : حسن من رسیدم . تا ایشان گفت : حسن من رسیدم دشمن توی منطقه آتش ریخت ولی محمدحسین مهاجر درنهایت شهامت و شجاعت مثل یک پروانه به آن طرف پریدتا بچه ها را به این طرف و آن طرف هدایت کند بعد که دو زانو نشست وپیغام می دادکه فلانی نیروهایت را بکش این ور آقای فلانی چنین بکن من تا آمدم که نزدایشان برویم عراقیها حدود 7-8 دقیقه یا بیشتر تمام دژ را زیر آتش گرفتند که تمام منطقه از غبار پر شد من درحالی که داشتم خودم را به حسین می رساندم یک خمپاره دشمن گوشه ای از پای مرا طمعمه ی خودش کرد با این حال من خودم را پهلوی حسین رساندم و با فاصله کوتاهی کنارش نشستم و داشتم با ایشان صحبت می کردم ایشان همین طور که دو زانو نشسته بود و داشت می گفت : که تو چنان بکن وتوچنین بکن چون درست در تیر رس عراقیها که در منطقه قرار گرفته و مشرف به ما بودند قرار داشتیم دیدم یک سیمینف زن که گویا تک تیرانداز بود فقط یک سیمینف به طرف برادر مهاجر شلیک کرد که به پیشانی ایشان اصابت نمود برادر مهاجر به محض اینکه تیر به پیشانی اش خورد دو دستش را به حالت قنوت روی دو چشمش آورد وبه حالت سجده روی خاک افتاد و تا ابد به سجده رفت.