https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/234565
شناسه خبر: 234565
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۴:۱۱
عشق به جهاد
وقتی برای اولین بار می خواست به جبهه برود من مخالفت کردم و اما او اصرار کرد که : مادرجان من خواب دیده ام باید رضایت بدهی تا من به جبهه بروم دلیل مخالفت من نیز کم بودم سن رضا بود . بعد گفت : مادر جان من خواب دیدم که در یک قله کوه تنها هستم و نمی توانم از آن عبور کنم که یک آقایی مرا نجات داد و از قله کوه پایین آورد . بعد از گفتن این خواب رضایت دادم که ایشان به جبهه برود .