https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/237165
شناسه خبر: 237165
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۴:۴۵
توسل و عشق به ائمه اطهار بعد از شهادت
راوی فاطمه فخاری: یکی از بستگان ما وقتی که روح محمد حسن را تشییع کرده بودند خوابی دیده بودند شبی که از مراسم چهلم برگشتم. این بچه که کلاس پنجم هم بود آمد گفت: خاله من دیشب حسن آقارا خواب دیدم که ساکشان را بسته اند ودارند با شما خداحافظی می کنند که بروند به جبهه موقعی که می خواستند بروند سفارش کردند که اگر فرزندم دختر بود اسمش را زینب واگر پسر بود رسول یا روح الله بگذارید بعد صحنه ی جبهه را دیدم آنجا دود وآتش است من به حسن آقا گفتم نرو کشته می شوی اما ایشان با فریاد الله اکبر جلومی رفتند دو دفعه دیدم که صدایشان خاموش شد وکنار درختی افتاده بودند وزمزمه می کردند ولا اله الا الله می گفتند یکدفعه دیدم یک نور فانوسی از آسمان پدیدار شد وبه طرف زمین می آید وقتی آمد زمین کنار حسن آقا دیدم اسب سفیدی باسید نورانی به این اسب سواراست پرسیدند شما کی هستید گفتند مرا نشناختید گفتند نه اگر می شود خودتان را معرفی کنید بعد ایشان فرمودند که من مهدی (عج) هستم فرمودند من به هر کسی خودم را معرفی نمی کنم ولی چون تو از سربازان مخلص من هستی خودم را معرفی می کنم چند دقیقه ای با هم صحبت کردند واز حسن آقا پرسید چی می خواهی گفت:اگر می شود بر گردم به بیرجند وخبری از خانواده ام بگیرم گفت:نگران آنها نباش آنها خوب هستند پرسید از دوستم رحیمی چه خبر؟گفتند اوبه شهادت رسیده است گفت من هم دوست داشتم به شهادت برسم ولی نگران خانواده هستم چون بچه هنوزمتولد نشده بود ازاین بابت نگران بودند بعد گفتند حالا که خودت این آرزورا داشتی دیگرکاراز کار گذشته وبعد سرشون را روی دامنش گذاشته وگریه می کردند وقرآن می خواندند ودیگر صدایش خاموش شد اینها را بوسیدند وبرداشتند روی اسب گذاشته بعد اسب مثل هواپیما که از روی زمین بلند می شود واز زمین فاصله گرفت بعد که به آسمان نگاه کردم ناپدید شدند.