https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/249137

شناسه خبر: 249137
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۷:۲۰

خاطرات جنگی

به روایت از حسین جهان پور : یک روز ظهر که هوا هم خیلی گرم بود به قاسم گفتم : بیا تا با هم لب کارون برویم و شنا کنیم تا این گردو خاک را از تنمان پاک کنیم . ماشین را روشن کردیم و به سمت رود کارون رفتیم . بعد از اینکه مدتی شنا کردیم دوباره به سمت خط مقدم برگشتیم . به محض اینکه رسیدیم متوجه شدیم که همه نیروها با ماشین به سمت اهواز می روند و همانطور که مدتها انتظارش را می کشیدیم جاده آزاد شده بود و ماشینها رفت و آمد می کردند و احساس کردیم منطقه خالی شده و دشمن فرار کرده . ما هم سریعاً با ماشین از خاکریز عبور کرده و روی جاده امدیم . هنوز بیش از ده کیلومتر نرفته بودیم که یک عده را در سمت چپ جاده ( آن پایین جاده ) نزدیک مرز جمع شده بودند . با ماشین رفتیم پایین . پرسیدیم چی شده ؟ گفتند یک ماشین عراقی در حال نزدیک شدن است . یک ماشین زیل عراقی بود که قسمت بارش اتاقهای پارچه ای بود . آقای حیدری یک گلوله گذاشت و آماده شلیک کرد بعد به ماشین عراقی ها نزدیک شد . عراقیها ما را نمی دیدند . تا خواستند از جلو ما رد بشوند هنوز صد متر با هم فاصله داشتیم که آقای حیدری با همان صد وشش گلوله ای به پهلوی این ماشین زد چون بدنه اش ضد زره بود گلوله منفجر نشد ولی ماشین در اثر برخورد با گلوله چادر شیک تکانی خورد و بلافاصله ایستاد . دو نفر عراقی که داخل ماشین بودند به حالت تسلیم از ماشین خارج شدند . پشت ماشین پر از امکانات بود . از بی سیم گرفته تا امکانات رفاهی مثل پتو و غیره . این دو نفر وقتی پایین آمدند خودشان را جلو پاهایمان به زمین انداختند و صورتشان را به کفشهای خاکی ما می مالیدند و می گفتند انامسلم و انا دخیل خمینی هر دور ا به نیروهای خودمان تحویل دادیم تا به عقب خط ببرند . هنوز خیلی راه نرفته بودیم که با ز یک جیپ فرماندهی عراقی را دیدیم . آقای حیدری با کلاش پشت یک تپه خاکی سنگر گرفت . و منتظر شدیم تا ماشین عراقی نزدیک شود . در همین حین یک جیپ صد و شش که نیروهای اهواز بودند رسید . ماشین عراقی هنوز حدود یک کیلومتر با ما فاصله داشت که اینها عجله کردند و به سمت او شلیک کردند . آن هم سرو ته کرد و به عقب برگشت . همینطور که به سمت مرز فرار می کرد ، آقای حیدری نژاد هم او را تعقیب کردند . ماشین عراقی سنگین بود و نمی توانست سرعت بگیرد . از بغل ماشین سعی کردیم به او نزدیک شویم . آقای حیدری با کلا ش او را به مرگبار بست . ماشین ایستاد و ما جلوی ماشین پیچیدیم تا فرار نکند . از ماشین پایین آمدیم . یک دسته نیروی عراقی حدود 20 یا 22 نفر بودند که عقب ماشین با لباسهای کوماندویی نشسته و به تجهیزات کامل رزمی مجهز بودند . انواع و اقسام سلاحها مثل کلاش و سیمینوف ، آرپی چی و تیربار چی در اختیارشان بود . با اینکه نیروهای ورزدیده و آموزش ویژه دیده بودند باز هم یک تیر به سمت ما شلیک نکردند . حتی موقع تعقیب آنها که فاصله مان زیاد بود باز هم به سمت ما شلیک نکردند. من که به این نتیجه رسیدم خداوند در دل اینها رعب انداخته بود که اینها نتوانسته بودند از سلاحشان استفاده کنند . و حتی نتوانستند یک تیر هم به سمت ما شلیک کنند . همه اینها به اسارت در آمدند و سلاحشان را تسلیم نیروهای ما کردند . فقط یکن یروی مسلح عقب ماشین پس از انیکه یک مقدار دنده ها را عقب و جلو کردم توانستم این ماشین سنگین را راه بیندازم . قاسم هم پشت ماشین جیپ نشست تا آن را برگرداند . ایشان هم رانندگی شان خوب نبود و تازه یاد گرفته بود . به سختی ماشین جیپ را به محل مقصد رساندند .