https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/256009

شناسه خبر: 256009
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۴۹

خبر شهادت

راوی مهناز منتظمی: سحرگاه ماه مبارک رمضان بود. مادرم آمد و گفت: دائی های ابراهیم آمده اند و می خواهند با شما صحبت کنند. البته شب قبل به من گفته بودند که ابراهیم زخمی شده است. مقداری شک کردم. اما فکر نمی کردم که شهید شده باشد. چون همه ظاهر را حفظ کرده بودند. وقتی وارد اتاق شدم، دیدم تمام مردهای فامیل نشسته اند. من هم درست همان جایی نشستم که یک سال قبل با خود همان شهید قبل از ازدواج صحبت کردم. یک مقداری که مقدمه چینی کردند، بلافاصله من متوجه شدم که منظورشان چیست؟ سئوال کردم ابراهیم شهید شده است؟ گفتند: بله. تا بله را شنیدم مثل اینکه یک ظرف آبجوش بالای بدنم بریزند داغ شدم و همان لحظه به فکر صحبتهای یک سال پیش افتادم که ایشان می گفت: شاید شهید بشوم. بلافاصله آیه استرجاء ( انا لله و انا الیه راجعون) را به زبان جاری کردم. و بعد سوره والعصر را خواندم و چند نفس عمیق کشیدم و نشستم . در آن لحظه گریه ام نگرفت. اما وقتی رفتم درب چمدان را باز کردم که آماده تشییع جنازه بشوم، دیدم که عکسهای ابراهیم را آماده کرده اند و زیر ملحفه ها گذاشته اند که من نبینم . در آن لحظه گریه ام گرفت و گفتم: من را شفاعت کردی؟ یادت نرود. چون قبلاً وقتی صحبت از شهادت می کرد از ایشان خواسته بودم که در صورت شهید شدن من را شفاعت کند.